گیل گمش
بخش ادبیات حماسی دوره دبیرستان و پیش دانشگاهی
گيل گمش» اسطوره آشوري
نخستين منظومه حماسي بشر
احمد شاملو در مقدمه کتاب گيل گمش سخن خود را چنين آغاز مي کند :
منطقه بين النهرين از هزاره ششم تا هزاره اول پيش از ميلاد مهمترين مرکز تمدن بشري بود و پهلوان نامه گيل گمش بطور دقيق بزرگترين يادگار مکتوب آن دوران است
و آن را گوياترين نماينده تعهد انساني ـ اجتماعي شاعران تاريخ مي داند
«زندگي را نيافتم»
در داستان گيل گمش با فناپذيري انسان و جستجوي او در يافتن راز جاودانگي سر و كار داريم. قهرمان حماسه گيلگمش نه انسان كه خدايان طبيعت اند و در ظاهر انسان پديدار مي شوند.
اين اسطوره از نظر توجه به انسان و عشق به حيات وتلاش بي فرجام براي رهايي از مرگ بي مانند است، گيل گمش به تعبيري« كسي كه سرچشمه را كشف كرده و يا كسي كه همه چيز را ديده است»معنا مي دهد، او خطاب به انساني كه طالب جاودانگي است چنين مي گويد:«زندگي را نيافتم.»
گيل گمش
منظومه با مقدمه كوتاهي در ستايش گيل گمش و اروكURUK شهري كه او بر آن حكومت مي كند آغاز مي شود و سپس مي خوانيم كه او قهرماني است بي قرار، ماجراجو و بسيار كمال طلب كه با خودكامگي بر مردم اروك فرمان مي راند، مردم ستمديده اروك دست نياز به درگاه خدايان شهر دراز مي كنند تا شر حاكم ستمگر كه براي رضاي نفسانيات خود از هيچ اقدام ظالمانه اي دريغ ندارد از آنها كوتاه كند و خدايان كه مي دانند رفتار گيل گمش به لحاظ نداشتن حريف و هماورد در ميان مردم روي زمين است به ارورو Aruru الهه مادر دستور مي دهند تا براي ستمگري گيل گمش حدي قائل شود. ارورو از گل، انساني بسيار زورمند و قوي پنجه مي آفريند و نام انكيدو Enhidou بر آن مي نهد. او تني عريان، مويي ژوليده و بلند، خلقي وحشي و غريزي (حيواني) دارد، كه براي رام كردن روح سركش گيل گمش انتخاب مي شود. ليكن لازم است كه ابتدا خود انكيدو خوي و طبيعت انساني كسب كند. لذا زني كه كنيز مقدس (روسپي) است انتخاب مي شود تا تربيت او را به عهده گيرد:
«پس زن كتان سينه خود را باز گشود و كوه شادي را آشكار كرد تا او از نعمت آن بهره گيرد. زن خواهش او را دريافت و جامه فرو انداخت. انكيدوزن را به زمين افكند، اينك سينه او بر سينه زن آرميده است. آنان در تنهايي بودند، شش روز و هفت شب و آن هر دو در عشق يگانه بودند.»
به اين ترتيب انكيدو خوي انسان مي گيرد و آماده ديدار با گيل گمش مي شود. ليكن گيل گمش كه از قبل آمدن انكيدو را در خواب ديده است، براي نشان دادن بي رقيبي خود مجلس بزمي برپا مي كند و انكيدو را به آن مجلس دعوت مي نمايد. انكيدو كه از شهوت راني، جاه طلبي و عيش و عشرتهاي گيل گمش نفرت دارد او را از برپاداشتن آن مجلس ملامت مي كند و به اين ترتيب آندو با هم گلاويز مي شوند، در آغاز مبارزه چيره گي و پيروزي با انكيدو است اما گيل گمش موفق مي شود با چرخشي انكيدو را بر زمين اندازد. وقتي انكيدو به زمين افكنده شد به گيل گمش گفت: «مانند تو در جهان نيست، نين سونNinsun مادري كه ترا زاده به اندازه گاوآخور نيرومند است، اينك تو سرآمد همه مردان هستي و انليلEnlil به تو فرمانروايي بخشيده است، چون قدرت تو فراتر از قدرت همه مردان است.»
به اين ترتيب انكيدو و گيل گمش يكديگر را در آغوش گرفتند و دوستي آنها از جهت مردانگي زبانزد همگان شد.
بعداز اين دوستي گيل گمش قصد مي كند تا به جنگل برود و هومببا Humbaba هيولاي خشمناك را نابود كرده و درخت سدر را از ريشه بركند تا با اين كار تباهي را از زمين براندازد، انكيدو كه از زندگي در شهر، تنش رنجور و روحش آزرده شده گيل گمش را از اين سفر بر حذر مي دارد و از خطرات آنجا باوي مي گويد:
«به راستي كه هومببا براي كليه جانوران وحشتناك است. وقتي ميخروشد، چون امواج طوفان است. نفس او چون آتش و آرواره هايش خود مرگ هستند.»
گيل گمش به ترس و احتياط انكيدو مي خندد و رازي را بر او فاش مي كند كه آن راز جستجو براي يافتن عمر جاوداني و آب زندگي است. پس هر دو راه پرخطر جنگل هومببا را در پيش مي گيرند و آن هيولا را كشته، درخت سدر را از ريشه بر مي كنند، آنگاه پيروزمندانه آهنگ بازگشت به اروك مي كنند، لذا در مراجعه به ايشتر الهه عشق و زناشويي برخورد مي كنند و او عاشق گيل گمش مي شود، ايشتر براي دستيابي به او هر گونه وعده اي مي دهد:
«گيل گمش بيا و دلدار من باش! / مرد من باش و ميوه خويش را به من ببخش /
تو شوي من و من جفت تو خواهم شد / تو را ارابه اي از لاجورد و زر فراهم خواهم ساخت.»
اما گيل گمش به تمناهاي شهوت آلود ايشتر توجهي نمي كند و او را از خود ميراند:
«من روسپي بودن ترا فاش مي كنم... خواستاري تو سوزان است ليكن در قلب تو سردي است...»
ايشتر با شنيدن اين سخنان دچار خشم شديد شد، به فلك اعلي نزد پدرش انو Anu رفت و گفت:
«پدرم، گيل گمش بر من اهانت بسيار رواداشته است. او رفتار ناشايست مرا، تمام اعمال آلوده ام را سراسر بازگو كرده است.»
ايشتر از خداي آسمان مي خواهد كه گاو آسماني را بر شهر اروك روانه كند تا گيل گمش و شهرش را نابود سازد. خداي آسمان تقاضاي ايشتر را به سختي مي پذيرد و گاو آسماني بر اروك فرود مي آيد و شهر را زير و زبر مي كند و صدها تن از جنگاوران و دلاوران گيل گمش را مي كشد.
انكيدو وگيل گمش پس از تلاش و زحمت بسيار هيولاي آسماني را از پاي در ميآورند و مردم اروك در مدح و ستايش آندو به سرود خواني مي پردازند اما خدايان كه از شادي مردم خرسند نيستند، تصميم دارند تا زندگي خوش آنان را به اندوه مبدل كرده وعمر دو قهرمان را با عاقبتي ناخوشايند و غم انگيز به پايان رسانند، نخست انكيدو را به خاطر مشاركت در نابودي هومببا و گاوآسماني به مرگ زودرس محكوم مي كنند:
«تكيه گاه دستم، تبرزين برنده ام / كمر خنجرم، سپر پاسدارم ...
آه انكيدو برادرم / توچون تبري در كنارم بودي بشنو، در سراسر كشور پژواكي طنين افكنده است.
چون مادري عزادار بگرييد، اي راه هايي كه با هم پيموديم ... روسپي اي كه ترا با روغن معطر تدهين كرد
در عزاي تواست / اين چه خوابي است كه اينك تو را در برگرفته است؟ / تو در تاريكي غرقه گشته اي و صدايم را نمي شنوي.»
گيل گمش، ديگر از نامداري و دلاوري هاي گذشته خرسند نيست. و خواستار زندگي جاويد و فناناپذيري است.
«از آن رو كه از مرگ در هراسم، تا بدآنجا كه مي توانم خواهم رفت، تا اوتناپيشتيم Unapishtim كسي كه او را «دورافتاده» مي نامند، بيابم. چون او به جمع خدايان راه يافته است و در ميان انسانها تنها به او زندگي جاويد دادند.»
گيل گمش تصميم مي گيرد تا خود را به شهرباستاني شروپك SHURUPPAK برساند. به اين اميد كه اوتناپيشتيم راز بي مرگي و عمر جاوداني را بر او فاش كند، پس به قصد يافتن او سفر خود را آغاز مي كند. ابتدا به كوهستان ماشو Mashu رفت، كوهي كه نگهبان طلوع و غروب خورشيد است و بر دروازة آن دو عقرب كه نيمي انسان و نيمي اژدها بودند از آن محافظت ميكرند، عقربها به اين دليل كه گيلگمش دو سومش از خدايان و يك سومش از انسان بود، به او اجازة عبور از دروازه را مي دهند.
گيلگمش پس از اين به باغ خدايان مي رسد و در آنجا شهمش او را از تحمل اين همه رنج دلسرد كرده و برحذر مي دارد :
«هيچ انسان فاني تا كنون اين راه را نپيموده است و تا هنگامي كه بادها بر درياها مي وزند، نخواهد پيمود. هيچگاه زندگي اي را كه در جستجويش هستي نخواهي يافت.»
گيل گمش به راه خود ادامه مي دهد تا اينكه در كناره دريا به سيدوري Siduri زن شرابساز برخورد مي كند و او نيز گيل گمش را از راهي كه در آن گام نهاده ملامت مي كند:
«گيل گمش اينسان شتابناك به كجا مي روي؟ تو هيچگاه زندگي را كه در جستجويش هستي نخواهي يافت، وقتي خدايان انسان را آفريدند مرگ را قسمت او قرار دادند، اما زندگي را براي خود نگاهداشتند...
شادماني و جشن و طرب پيشه كن، پوشاك نو به تن كن، در آب تن را بشوي، به كودك خردسالي كه دستهايت را گرفته است مهربورز و همسرت را در آغوش خويش شادمان ساز، چون اين قسمت انسان است.»
زن شرابساز نشان اورشانابيUrshanabi كشتي بان اوتناپيشتيم را به گيل گمش مي گويد تا شايد او قهرمان خسته را ياري كند:
«من از مرگ در هراسم اي اورشانابي، راه اوتناپيشتيم را به من نشان بده، اگر راهي در ميان باشد، از آبهاي مرگ خواهم گذشت، اگر نه همچنان در اقصاي بيابان سرگردان خواهم رفت.»
و به اين ترتيب اورشانابي او را از اقيانوس عبور مي دهد تا سرانجام نزد اوتناپيشتيم خردمند مي رسد و با شوق بسيار راز عمر جاوداني را مي پرسد، ليكن سخنان پيرمرد روشن ضمير چندان اميدبخش نيست:
«... اگر خداي حكمت، مرا به ساختن كشتي بزرگ راهنمايي نمي كرد، اكنون نه من، و نه هيچ موجود زنده ديگري روي زمين وجود نداشت.
زندگي جاودان را خدايان به من داده اند، ولي كجاست خدايي كه براي گيل گمش، زندگي جاوداني بخواهد؟»
گيل گمش نااميد از سرنوشتي كه برايش رقم خورده است، در انديشه بازگشت مي افتد، اما همسر اوتناپيشتيم او را وادار مي سازد كه به گيل گمش كمك كند. پس پيرمرد خردمند از گياهي سخن مي گويد كه به انسان عمر جاودانه مي بخشد:
«گيل گمش برتو سري را آشكار خواهم كرد، آنچه مي گويم رازي از خدايان است. گياهي است كه در زير آب مي رويد، برآمدگي هايي چون خار دارد، همچون گل سرخ، دستهايت را زخم خواهد كرد. اما اگر آنرا بدست آوري، آنگاه مالك چيزي خواهي بود كه جواني از دست رفته را به انسان بر مي گرداند.»
گيل گمش براي دست يافتن به گياه اسرار آميز تا قعر دريا فرو مي رود و آنرا به دست مي آورد،
«اينك گياه اينجا، نزد من است... مي خواهم آنرا به اروك برم، مي خواهم تا همه پهلوانان خود را از آن بخورانم، مي خواهم تا از آن به بسيار كسان بخشم. نام آن چنين است: پير، ديگر باره جوان مي شود. من از آن بخواهم خورد تا نيروهاي جواني را از سرگيرم.»
ولي اراده خدايان و اشتباهات انسان هميشه نااميدي به بار مي آورد. زيرا هنگامي كه گيل گمش مشغول شستن خود در چاهي بود، ماري گياه را مي ربايد و پهلوان خسته و نااميد، اشك بر چهره اش روان شد:
«در طلب همين دستهايم را رنجه كردم و براي خاطر همين، دلم غرقه خون شد. براي خود چيزي به چنگ نياوردم، گنجي يافتم و اينك آنرا از كف دادم.»
گيل گمش به اروك بازگشت و تصميم گرفت تا باقيمانده عمر خود را در خدمت مردم باشد، پس با ساختن حصار و ديوار و برج به دور شهر سعي كرد به اهالي شهر خدمت كند تا آرامش روحي به دست آورد و عاقبت در تالار درخشندة قصر مرگ در آغوشش كشيد:
«پادشاه برزمين غنوده و هرگز برنخواهد خاست، / خداوندگار كولاب هرگز برنخواهد خاست، / او بر شر غلبه كرد. هرگز باز نخواهد آمد.
او خردمند بود وچهره اي دلپذيرداشت، هرگز بازنخواهد آمد، / بر بستر سرنوشت آرميده است، هرگز برنخواهد خاست ...
آه گيل گمش، خداوندگار كولاب، درود بسيار بر توباد.»
تعارض بين خواست خدايان وتقدير انسان اين حماسه را به تراژدي محض مبدل كرده است. ايزداني چون انليل خداي زمين و باد، شه مش خداي خورشيد، اداد خداي طوفان و باران، نين سابا ايزدبانوي حبوبات و ... همه تجلي عناصر مهم طبيعت به شمار مي آيند ونقش تعيين كننده اي در داستان دارند. مثلا شه مش خداي آفتاب و ايشتر، ايزدبانوي عشق در متن حماسه به همان اندازه مهم اند كه قهرمان انساني ماجرا، يعني گيل گمش، و اين نشان از معتقدات مردم بين النهرين دارد،
کامل ترين متن آن که به ما رسيده متني است که بر الواحي از خشت نگاشته و آنگاه در کوره پخته اند اين مجموعه شامل 12 لوح است هر لوح مشتمل بر 6 ستون پله وار به صورت شعر است که ضمن کاوش در بقاياي کتابخانه آشوربانيپال پادشاه آشور بدست آمد هر يک از اين 12 لوح يا 12 سرود شامل 6 ستون است در 300 سطر شعر
خلاصـه اي از ايـن الـواح 12 گانـه
لوح هشتم
مرگ انکيدو و زاري گيل گمش
شتاب کردن گيل گمش به جانب دشت و گفتگو با نخجيرباز
لوح نهم
سومين روياي گيل گمش
رفتن گيل گمش در جستجوي راز حيات جاويدان و رسيدن وي به دروازه ظلمات ـ گفتگو با دروازه بان و رفتن در دره هاي تاريکي
راه نمودن شمش ـ خداي آفتاب ـ گيل گمش را به جانب سيدوري سابيتو فرزانه کوه ساران ـ نگهبان درخت زندگي ـ و رسيدن گيل گمش به باغ خدايان
لوح دهم
گفتگوي گيل گمش با سيدوري سابيتو و راهنمايي او به جانب زورق ئوتنه پيشتيم وگذشتن گيل گمش از آبهاي مرگ ـ ديدار گيل گمش با ئوتنه پيشتيم مردي که زندگي جاودانه را بازيافته است
لوح يازدهم
داستان طوفان بزرگ ـ آزمودن گيل گمش توسط ئوتنه پيشتيم و شکست گيل گمش
آگاهي دادن به گيل گمش توسط ئوتنه پيشتيم از راز گياه اعجاز آميز دريا
بدست آوردن گياه اعجاز آميز و بازگشت گيل گمش به شهر اوروک
لوح دوازدهم
عزيمت گيل گمش به جهان زيرين خاک و گفتگو با سايه انکيدو
پايان کار گـــــــــــــــــــيل گمــــــــــــــــــــــــش
غلامرضا نجاري