گیل گمش

بخش ادبیات حماسی دوره دبیرستان و پیش دانشگاهی

گيل گمش» اسطوره آشوري

نخستين منظومه حماسي بشر
احمد شاملو در مقدمه کتاب گيل گمش سخن خود را چنين آغاز مي کند :
منطقه بين النهرين از هزاره ششم تا هزاره اول پيش از ميلاد مهمترين مرکز تمدن بشري بود و پهلوان نامه گيل گمش بطور دقيق بزرگترين يادگار مکتوب آن دوران است   
و آن را گوياترين نماينده تعهد انساني ـ اجتماعي شاعران تاريخ مي داند

 

«زندگي را نيافتم»

در داستان گيل گمش با فناپذيري انسان و جستجوي او در يافتن راز جاودانگي سر و كار داريم. قهرمان حماسه گيلگمش نه انسان كه خدايان طبيعت اند و در ظاهر انسان پديدار مي شوند.

 اين اسطوره از نظر توجه به انسان و عشق به حيات وتلاش بي فرجام براي رهايي از مرگ بي مانند است، گيل گمش به تعبيري« كسي كه سرچشمه را كشف كرده و يا كسي كه همه چيز را ديده است»معنا مي دهد، او خطاب به انساني كه طالب جاودانگي است چنين مي گويد:«زندگي را نيافتم.»

گيل گمش

منظومه با مقدمه كوتاهي در ستايش گيل گمش و اروكURUK شهري كه او بر آن حكومت مي كند آغاز مي شود و سپس مي خوانيم كه او قهرماني است بي قرار، ماجراجو و بسيار كمال طلب كه با خودكامگي بر مردم اروك فرمان مي راند، مردم ستمديده اروك دست نياز به درگاه خدايان شهر دراز مي كنند تا شر حاكم ستمگر كه براي رضاي نفسانيات خود از هيچ اقدام ظالمانه اي دريغ ندارد از آنها كوتاه كند و خدايان كه مي دانند رفتار گيل گمش به لحاظ نداشتن حريف و هماورد در ميان مردم روي زمين است به ارورو Aruru الهه مادر دستور مي دهند تا براي ستمگري گيل گمش حدي قائل شود. ارورو از گل، انساني بسيار زورمند و قوي پنجه مي آفريند و نام انكيدو Enhidou بر آن مي نهد. او تني عريان، مويي ژوليده و بلند، خلقي وحشي و غريزي (حيواني) دارد، كه براي رام كردن روح سركش گيل گمش انتخاب مي شود. ليكن لازم است كه ابتدا خود انكيدو خوي و طبيعت انساني كسب كند. لذا زني كه كنيز مقدس (روسپي) است انتخاب مي شود تا تربيت او را به عهده گيرد:

«پس زن كتان سينه خود را باز گشود و كوه شادي را آشكار كرد تا او از نعمت آن بهره گيرد. زن خواهش او را دريافت و جامه فرو انداخت. انكيدوزن را به زمين افكند، اينك سينه او بر سينه زن آرميده است. آنان در تنهايي بودند، شش روز و هفت شب و آن هر دو در عشق يگانه بودند.»

 به اين ترتيب انكيدو خوي انسان مي گيرد و آماده ديدار با گيل گمش مي شود. ليكن گيل گمش كه از قبل آمدن انكيدو را در خواب ديده است، براي نشان دادن بي رقيبي خود مجلس بزمي برپا مي كند و انكيدو را به آن مجلس دعوت مي نمايد. انكيدو كه از شهوت راني، جاه طلبي و عيش و عشرتهاي گيل گمش نفرت دارد او را از برپاداشتن آن مجلس ملامت مي كند و به اين ترتيب آندو با هم گلاويز مي شوند، در آغاز مبارزه چيره گي و پيروزي با انكيدو است اما گيل گمش موفق مي شود با چرخشي انكيدو را بر زمين اندازد. وقتي انكيدو به زمين افكنده شد به گيل گمش گفت: «مانند تو در جهان نيست، نين سونNinsun مادري كه ترا زاده به اندازه گاوآخور نيرومند است، اينك تو سرآمد همه مردان هستي و انليلEnlil  به تو فرمانروايي بخشيده است، چون قدرت تو فراتر از قدرت همه مردان است.»

به اين ترتيب انكيدو و گيل گمش يكديگر را در آغوش گرفتند و دوستي آنها از جهت مردانگي زبانزد همگان شد.

 بعداز اين دوستي گيل گمش قصد مي كند تا به جنگل برود و هومببا Humbaba هيولاي خشمناك را نابود كرده و درخت سدر را از ريشه بركند تا با اين كار تباهي را از زمين براندازد، انكيدو كه از زندگي در شهر، تنش رنجور و روحش آزرده شده گيل گمش را از اين سفر بر حذر مي دارد و از خطرات آنجا باوي مي گويد:

 «به راستي كه هومببا براي كليه جانوران وحشتناك است. وقتي ميخروشد، چون امواج طوفان است. نفس او چون آتش و آرواره هايش خود مرگ هستند.»

گيل گمش به ترس و احتياط انكيدو مي خندد و رازي را بر او فاش مي كند كه آن راز جستجو براي يافتن عمر جاوداني و آب زندگي است. پس هر دو راه پرخطر جنگل هومببا را در پيش مي گيرند و آن هيولا را كشته، درخت سدر را از ريشه بر مي كنند، آنگاه پيروزمندانه آهنگ بازگشت به اروك مي كنند، لذا در مراجعه به ايشتر الهه عشق و زناشويي برخورد مي كنند و او عاشق گيل گمش مي شود، ايشتر براي دستيابي به او هر گونه وعده اي مي دهد:

«گيل گمش بيا و دلدار من باش!  /     مرد من باش و ميوه خويش را به من ببخش     /

تو شوي من و من جفت تو خواهم شد     /  تو را ارابه اي از لاجورد و زر فراهم خواهم ساخت.»

اما گيل گمش به تمناهاي شهوت آلود ايشتر توجهي نمي كند و او را از خود مي‌راند:

«من روسپي بودن ترا فاش مي كنم... خواستاري تو سوزان است ليكن در قلب تو سردي است...»

ايشتر با شنيدن اين سخنان دچار خشم شديد شد، به فلك اعلي نزد پدرش انو Anu رفت و گفت:

«پدرم، گيل گمش بر من اهانت بسيار رواداشته است. او رفتار ناشايست مرا، تمام اعمال آلوده ام را سراسر بازگو كرده است.»

ايشتر از خداي آسمان مي خواهد كه گاو آسماني را بر شهر اروك روانه كند تا گيل گمش و شهرش را نابود سازد. خداي آسمان تقاضاي ايشتر را به سختي مي پذيرد و گاو آسماني بر اروك فرود مي آيد و شهر را زير و زبر مي كند و صدها تن از جنگاوران و دلاوران گيل گمش را مي كشد.

انكيدو وگيل گمش پس از تلاش و زحمت بسيار هيولاي آسماني را از پاي در مي‌آورند و مردم اروك در مدح و ستايش آندو به سرود خواني مي پردازند اما خدايان كه از شادي مردم خرسند نيستند، تصميم دارند تا زندگي خوش آنان را به اندوه مبدل كرده وعمر دو قهرمان را با عاقبتي ناخوشايند و غم انگيز به پايان رسانند، نخست انكيدو را به خاطر مشاركت در نابودي هومببا و گاوآسماني به مرگ زودرس محكوم مي كنند:

«تكيه گاه دستم، تبرزين برنده ام     /  كمر خنجرم، سپر پاسدارم  ...

آه انكيدو برادرم          /         توچون تبري در كنارم بودي             بشنو، در سراسر كشور پژواكي طنين افكنده است.

چون مادري عزادار بگرييد، اي راه هايي كه با هم پيموديم  ...                روسپي اي كه ترا با روغن معطر تدهين كرد

در عزاي تواست      /   اين چه خوابي است كه اينك تو را در برگرفته است؟     /   تو در تاريكي غرقه گشته اي و صدايم را نمي شنوي.»

 

گيل گمش، ديگر از نامداري و دلاوري هاي گذشته خرسند نيست. و خواستار زندگي جاويد و فناناپذيري است.

«از آن رو كه از مرگ در هراسم، تا بدآنجا كه مي توانم خواهم رفت، تا اوتناپيشتيم Unapishtim كسي كه او را «دورافتاده» مي نامند، بيابم. چون او به جمع خدايان راه يافته است و در ميان انسانها تنها به او زندگي جاويد دادند.»

گيل گمش تصميم مي گيرد تا خود را به شهرباستاني شروپك SHURUPPAK برساند. به اين اميد كه اوتناپيشتيم راز بي مرگي و عمر جاوداني را بر او فاش كند، پس به قصد يافتن او سفر خود را آغاز مي كند. ابتدا به كوهستان ماشو Mashu رفت، كوهي كه نگهبان طلوع و غروب خورشيد است و بر دروازة آن دو عقرب كه نيمي انسان و نيمي اژدها بودند از آن محافظت مي‌كرند، عقربها به اين دليل كه گيل‌گمش دو سومش از خدايان و يك سومش از انسان بود، به او اجازة عبور از دروازه را مي دهند.

گيل‌گمش پس از اين به باغ خدايان مي رسد و در آنجا شه‌مش او را از تحمل اين همه رنج دلسرد كرده و برحذر مي دارد :

«هيچ انسان فاني تا كنون اين راه را نپيموده است و تا هنگامي كه بادها بر درياها مي وزند، نخواهد پيمود. هيچگاه زندگي اي را كه در جستجويش هستي نخواهي يافت.»

گيل گمش به راه خود ادامه مي دهد تا اينكه در كناره دريا به سيدوري Siduri زن شرابساز برخورد مي كند و او نيز گيل گمش را از راهي كه در آن گام نهاده ملامت مي كند:

«گيل گمش اينسان شتابناك به كجا مي روي؟ تو هيچگاه زندگي را كه در جستجويش هستي نخواهي يافت، وقتي خدايان انسان را آفريدند مرگ را قسمت او قرار دادند، اما زندگي را براي خود نگاهداشتند...

شادماني و جشن و طرب پيشه كن، پوشاك نو به تن كن، در آب تن را بشوي، به كودك خردسالي كه دستهايت را گرفته است مهربورز و همسرت را در آغوش خويش شادمان ساز، چون اين قسمت انسان است.»

 زن شرابساز نشان اورشانابيUrshanabi كشتي بان اوتناپيشتيم را به گيل گمش مي گويد تا شايد او قهرمان خسته را ياري كند:

 «من از مرگ در هراسم اي اورشانابي، راه اوتناپيشتيم را به من نشان بده، اگر راهي در ميان باشد، از آبهاي مرگ خواهم گذشت، اگر نه همچنان در اقصاي بيابان سرگردان خواهم رفت.»

 و به اين ترتيب اورشانابي او را از اقيانوس عبور مي دهد تا سرانجام نزد اوتناپيشتيم خردمند مي رسد و با شوق بسيار راز عمر جاوداني را مي پرسد، ليكن سخنان پيرمرد روشن ضمير چندان اميدبخش نيست:

 «... اگر خداي حكمت، مرا به ساختن كشتي بزرگ راهنمايي نمي كرد، اكنون نه من، و نه هيچ موجود زنده ديگري روي زمين وجود نداشت.

زندگي جاودان را خدايان به من داده اند، ولي كجاست خدايي كه براي گيل گمش، زندگي جاوداني بخواهد؟»

 گيل گمش نااميد از سرنوشتي كه برايش رقم خورده است، در انديشه بازگشت مي افتد، اما همسر اوتناپيشتيم او را وادار مي سازد كه به گيل گمش كمك كند. پس پيرمرد خردمند از گياهي سخن مي گويد كه به انسان عمر جاودانه مي بخشد:

 «گيل گمش برتو سري را آشكار خواهم كرد، آنچه مي گويم رازي از خدايان است.  گياهي است كه در زير آب مي رويد، برآمدگي هايي چون خار دارد، همچون گل سرخ، دستهايت را زخم خواهد كرد. اما اگر آنرا بدست آوري، آنگاه مالك چيزي خواهي بود كه جواني از دست رفته را به انسان بر مي گرداند.»

گيل گمش براي دست يافتن به گياه اسرار آميز تا قعر دريا فرو مي رود و آنرا به دست مي آورد،

«اينك گياه اينجا، نزد من است... مي خواهم آنرا به اروك برم، مي خواهم تا همه پهلوانان خود را از آن بخورانم، مي خواهم تا از آن به بسيار كسان بخشم. نام آن چنين است: پير، ديگر باره جوان مي شود. من از آن بخواهم خورد تا نيروهاي جواني را از سرگيرم.»

ولي اراده خدايان و اشتباهات انسان هميشه نااميدي به بار مي آورد. زيرا هنگامي كه گيل گمش مشغول شستن خود در چاهي بود، ماري گياه را مي ربايد و پهلوان خسته و نااميد، اشك بر چهره اش روان شد:

«در طلب همين دستهايم را رنجه كردم و براي خاطر همين، دلم غرقه خون شد. براي خود چيزي به چنگ نياوردم، گنجي يافتم و اينك آنرا از كف دادم.»

گيل گمش به اروك بازگشت و تصميم گرفت تا باقيمانده عمر خود را در خدمت مردم باشد، پس با ساختن حصار و ديوار و برج به دور شهر سعي كرد به اهالي شهر خدمت كند تا آرامش روحي به دست آورد و عاقبت در تالار درخشندة قصر مرگ در آغوشش كشيد:

«پادشاه برزمين غنوده و هرگز برنخواهد خاست،        /   خداوندگار كولاب هرگز برنخواهد خاست،‌  / او بر شر غلبه كرد. هرگز باز نخواهد آمد.

او خردمند بود وچهره اي دلپذيرداشت، هرگز بازنخواهد آمد،              /  بر بستر سرنوشت آرميده است، هرگز برنخواهد خاست ...

آه گيل گمش، خداوندگار كولاب، درود بسيار بر توباد.»

 

تعارض بين خواست خدايان وتقدير انسان اين حماسه را به تراژدي محض مبدل كرده است. ايزداني چون انليل خداي زمين و باد، شه مش خداي خورشيد، اداد خداي طوفان و باران، نين سابا ايزدبانوي حبوبات و ... همه تجلي عناصر مهم طبيعت به شمار مي آيند ونقش تعيين كننده اي در داستان دارند. مثلا شه مش خداي آفتاب و ايشتر، ايزدبانوي عشق در متن حماسه به همان اندازه مهم اند كه قهرمان انساني ماجرا، يعني گيل گمش، و اين نشان از معتقدات مردم بين النهرين دارد،

کامل ترين متن آن که به ما رسيده متني است که بر الواحي از خشت نگاشته و آنگاه در کوره پخته اند اين مجموعه شامل 12 لوح است هر لوح مشتمل بر 6 ستون پله وار به صورت شعر است که ضمن کاوش در بقاياي کتابخانه آشوربانيپال پادشاه آشور بدست آمد  هر يک از اين 12 لوح يا 12 سرود شامل 6 ستون است در 300 سطر شعر

خلاصـه اي از ايـن الـواح 12 گانـه

 


 

لوح هشتم

مرگ انکيدو و زاري گيل گمش

شتاب کردن گيل گمش به جانب دشت و گفتگو با نخجيرباز

لوح نهم

سومين روياي گيل گمش

رفتن گيل گمش در جستجوي راز حيات جاويدان و رسيدن وي به دروازه ظلمات ـ گفتگو با دروازه بان و رفتن در دره هاي تاريکي

راه نمودن شمش ـ خداي آفتاب ـ گيل گمش را به جانب سيدوري سابيتو فرزانه کوه ساران ـ نگهبان درخت زندگي ـ و رسيدن گيل گمش به باغ خدايان

لوح دهم

گفتگوي گيل گمش با سيدوري سابيتو و راهنمايي او به جانب زورق ئوتنه پيشتيم وگذشتن گيل گمش از آبهاي مرگ ـ ديدار گيل گمش با ئوتنه پيشتيم مردي که زندگي جاودانه را بازيافته است

لوح يازدهم

داستان طوفان بزرگ ـ آزمودن گيل گمش توسط ئوتنه پيشتيم و شکست گيل گمش

آگاهي دادن به گيل گمش توسط ئوتنه پيشتيم از راز گياه اعجاز آميز دريا

بدست آوردن گياه اعجاز آميز و بازگشت گيل گمش به شهر اوروک

لوح دوازدهم

عزيمت گيل گمش به جهان زيرين خاک و گفتگو با سايه انکيدو

پايان کار گـــــــــــــــــــيل گمــــــــــــــــــــــــش

غلامرضا نجاري

 

دست یاری و همکاری

دست یاری و همکاری همه ی دوستداران فرهنگ و ادب ایران زمین را برای کارآمدی و پویایی این صفحات  می فشاریم

به تو محتاجيم

مثل بي تابي يك شاخه به نور   
خواهش جاري شطي به عبور
مثل يك دشت به بخشايش ابر
مثل يك ابر به درياچه دور
مثل شوريده ترين رهرو عشق
در تمناي دم سبز حضور
ما همان پيچك كوچك هستيم
و صداي تو ـ همه ـ جاري نور
ما به تو محتاجيم

 

ادبيات يونان باستان و غرب

 

ادبيات يونان باستان و غرب

ادبيات يونان باستان را تنهابا آثارحماسي هومر، شاعرنابينايي كه در قرن هفتم و هشتم پيش ازميلاد مي زيسته بررسي مي كنند؛ هر چند كه يونان آن روز داراي ادبيات منظوم، سروده هاي مذهبي توأم با موسيقي،بديهه سرايي،شعر غنايي و مراثي نيز بوده است.

هومر در عين اينكه نابينا بود توانست سپيده دم تاريخ حيات يونان را در دو اثر ماندگار خود به نامهاي «ايلياد» و «اديسه» چنان ترسيم كند كه تا به امروز تازه و شاداب بماند.

داستان ايلياد به دوران شگفتي «مي سن» و برتري آن دوران مربوط مي شود و موضوع آن لشكر كشي «آگاممنون»پادشاه مقتدر«مي سن» به «تروا» است. اوديسه نيز رمان صلح و بازگشت قهرمانان را از جنگ تروا نشان مي دهد.

ايلياد

دومين حماسه كهن جهان- پس از حماسه سومري گيل گمش_ ايلياد و اديسه هومراست كه قدمت آنها حدود هشتصد سال پيش از ميلاد مي رسد. ايلياد بر24 بخش(سرود) است و موضوع جنگ مردم يونان با تروا (شهري بوده در آسياي صغير يا تركيه امروز) است كه ده سال طول كشيد.

پادشاه تروا موسوم به پريام پنجاه پسر داشت كه در بين آنها هكتور به دليري و پاريس به زيبايي معروف بودند. چون پيشگويان گفته بودند كه وجود پاريس براي پدر بد شگون خواهد بود،به دستور پدر، او را در كوهستاني رها كردند. پاريس بزرگ شد و به كار چوپاني پرداخت. روزي سه الهه بر او نمايان شدند و از او خوا ستند كه بگويد كه كدام يك از آنان زيباترند.پاريس يكي از آنها، يعني آفروديت را زيبا تر دانست؛ از اين رو دو الهه ديگر از او و مردم تروا دست برداشتند. سرانجام گذار پاريس به اسپارت افتاد و در آنجا هلن، زن زيباي منلاس پادشاه اسپارت را در غياب او دزديد و به تروا گريخت. آگاممنون برادر منلاس تصميم گرفت با كمك بزرگان ديگر، هلن را باز گردانند. كشتي ها و مردان بسياري تحت فرماندهي بزرگاني چون اوليس و آشيل به جانب تروا روانه شدند.در اين ميان حوادثي اتفاق مي افتد.مثلا پيشگويان گفته بودند

كه گشايش شهر تروا به دست آشيل خواهد بوداما او پس از پيروزي در كنار ديوار خواهد مرد. از اين رو تتيس مادر آشيل كه از ايزد بانوان است او را در جامه ي زنان از ميدان خارج مي كند اما اوليس او را دوباره به صحنه مي كشاند. همچنين طوفان سختي رخ داد كه پيشگويان عقيده داشتند كه خدايان خشمگين اند. اگاممنون بر آن شدتا دخترش ايفي ژني را جهت رضاي خدايان قرباني كند اما الهه يي موسوم به آرتيمس دختر را ربود و به جاي آن گوزني ماده نهاد.

سرانجام يونانيان براي جنگ از كشتي پياده شدند .مردم تروا به كمك همسايگان تروابه رهبري هكتوربا يونانيان به جنگ پرداختند.محاصره شهر تروا ده سال طول كشيد. برخي از خدايان از جمله زئوس خداي خدايان و آفُرديت طرفدار مردم تروا وهرا وآتنه (آن دو الهه يي كه همراه آفرديت براي داوري به نزد پاريس رفته بودند) طرفدارمردم يونان بودند.

در دهمين سال جنگ آگا ممنون سردار يونان در يكي از حمله ها دختر كاهن معبد آيولون را به غنيمت مي گيرد.آيولون نيز بلايي بر سپاه يونانيان نازل مي كند. آگا ممنون به اصرار سران سپاه خاصه آشيل دخترك را پس مي دهد اما در عوض دستور مي دهد كه آشيل هم بريزييس را كه در يكي از حملات به غنيمت گرفته و سخت عاشق او شده بود پس دهد. آشيل عصباني مي شود واز جنگ كناره گيري مي كند و قلبا دوست دارد كه يونانيان كست بخورند. با كنار رفتن آشيل هكتور يونانيان را شكست مي دهد پاتروكل يكي از خدازادگان كه دوست صميمي آشيل است طاقت نمي آورد و سلاح آشيل را گرفته به جنگ مي رود اما هكتوراو را مي كشد. آشيل خشمگين مي شود (زئوس هم ازاين قضيه خشمگين است)و زرهي را كه خدايان براي او ساخته بودند بر تن مي كند و به لشكر تروا حمله مي برد و بسياري ازجمله هكتور را مي كشد. جنازه ي هكتور را به ارابه بسته و به دنبال خود به گرداگرد باروهاي تروا مي گرداند. پاريس تيري به پاشنه ي پاي آشيل رو يين تن مي زند و او را مي كشد (فقط پاشنه ي آشيل رويينه نيست). پس از جنگي سخت يونانيان جنازه ي آشيل را پس مي گيرند .

مادرش تتيس او را دفن مي كند و جوشنش را به اوليس مي بخشد. آژاكس يكي از پهلوانان يوناني چنان از اين عمل خشمناك مي شود كه بر گله اي از گوسفندان به خيال اين كه سران يونانيان هستند حمله مي برد و چون حقيقت را در مي يابد. چنان خشمگين مي شود كه خود را با شمشير مي كشد.

در تروا بتي بود موسوم به پالاديوم كه زئوس به مردم شهر تروا اهدا كرده بود. معروف بود كه تا آن بت در شهر است تروا تسخير نشدني است . اوليس به لباس گدايان وارد شهر مي شود و بت را مي دزدد. در اين ضمن آتنه از الهگان مخالف با مردم تروا به يونانيان مي آموزد كه اسب چوبين بزرگي بسازند و پهلواناني چون اوليس و منلاس در داخل آن پنهان شوند .يونانيان چنين ميكنند و سپس خيمه هاي خود را آتش زده سوار كشتي مي شوند.اهالي تراوا فريب مي خورند و گمان مي كنند كه يونانيان به كلي رفته اند.بر آنند تا اسب چوبين به جا مانده را به شهر بردند.لاكوئون از دلاوران تروا كه متوجه خدعه ي يونانيان شده است مي خواهد اطرافيان را آگاه كند،اما دو اژدها كه آفريده ي خدايان دشمن تراوا هستند از دريا بر آمده و اوو دو پسرش را خفه مي كنند.مردم اسب چوبين را به داخل شهر مي برند. شب بعد كه جشن پيروزي گرفته و مست كرده اند،پهلوانان يوناني از شكم اسب بيرون مي آيند و دروازه شهر را مي گشايند.يونانيان كه در پشت جزيره پنهان اند وارد شهر مي شوند. مردان تراوا را مي كشند و زنان را بين خود تقسيم ميكنند.سرانجام منلاس به هلن دست مي يابد. او را به اسپارت مي برند و از آن پس او را الهه يي مي پندارند.

اوديسه

اوديسه نيز اثر هومروشامل24 سروده است. به عقيده يونانيان خدايان طرفدار تراوا، در راه بازگشت پهلوانان يوناني موانعي ايجاد كردند و در اين باره دا ستان هايي بر سر زبان ها بود. اوديسه ماجراهاي اودوسيوس (اوليس) در راه بازگشت ار جنگهاي تراوا به سرزمين مادريش ايتاكا(انطاكيه)است.

طوفان، كشتي هاي اوليس را به سرزمين هاي دوري برد.در آن سرزمين ميوه اي (كنار) بود كه هر كس از آن مي خورد خا طرات گذشته را فراموش مي كرد. بسياري از ياران اوليس از آن خوردند و زادگاه خود را فراموش كردند. اوليس به زور آنان را سوار كشتي كرد و بست. سپس به جزيره غولان يك چشم، كه چشمي در وسط پيشاني داشتند، رسيدند. اوليس با ياران خود در آنجا فرود آمد و به غار يكي از غولان رفت. غول دو نفر از ياران او را خورد و در غار را بست. صبح زود دو نفر آنان را بلعيد و از غار خارج شد. شب چون بازگشت، اوليس به او شراب داد. غول مست شد و به خواب رفت. اوليس با ميخی داغ اورا كور كرد.غول بر در غار نشست تا مانع خروج آنان شود. اوليس و همراهان، خود را در پشت شكم گوسفندان پنهان ساختند و از غار بيرون آمدند. سپس به جزيره خداي بادها رسيدند. ايول خداي بادها به اوليس مشكي داد كه در آن بادهاي سخت بودو سفارش كرد كه در مشك را نگشايد. ياران اوليس به طمع گنج، سر آن را گشودند، طوفان مهيب كشتي ها را به جزيره ديگر افكندكه جايگاه غولان آدمي خوار بود. غولان كشتي ها را سنگ باران كردند. جز كشتي اوليس بقيه از بين رفتند. اوليس با كشتي خود به جزيره ديگررفت كه محل زني جادوگر بود.

زن جادوگر به ياران اوليس شراب افسون شده داد و همه به شكل خوك در آمدند. اوليس به كمك گياهي جادويي كه هرمس به او آموخته بود سحر را باطل كرد و جادوگر را مجبور كرد كه يارانش را به شكل آدمي باز گرداند.سپس ار آنجا به جايگاه مردگان رفت تا تيرزياس غيب گو را ملاقات كند.سپس به سرزمين سيرون ها رفت كه در آنجا پرياني در سبزه زارهاي اطراف كرانه آواز مي خواندند و رهگذران را به جانب خود مي كشيد ند. اوليس گوش ياران را با موم اندود و آنان را به دكل كشتي بست. سپس از صخره اي كه دو طرف آن تحت سِطره دو ديو بود گذشت. يكي از ديوان آب دريا را فرومي برد و با آوايي ترس ناك بازپس مي داد. ديو ديگر دوازده دست و شش گردن داشت كه بر هر گردن سري بزرگ با دهاني فراخ بود و در هر دهان سه رديف دندان قرار داشت. سپس به جزيره اي رسيدند كه رمه گاوان خورشيد در آن مي چريد. ياران اوليس گاوان را كشتند. خورشيد خشمگين شد و طوفان را واداشت تا كشتي آنان را غرق كند. اوليس خود را نجات داد و به جزيره ي يكي از الهگان رسيد. الهه اي عاشق اوليس شد و به او گفت كه اگر آنجا بماند به او عمر جاويدان مي دهد. اوليس موافقت نكرد و الهه او را هفت سال در غار نگه داشت و سرانجام به دستور زئوس آزاد كرد.اوليس سوار بر تخته پاره اي دوباره راه دريا را پيش گرفت. اما بادها تخته او را نابود كردند و او شنا كنان خود را به جزيره اي رساند. پادشاه آنجا اوليس را گرامي داشت و به او كشتي داد تا به زادگاه خود ايتاكا(انطاكيه) باز گردد.

بيست سال از سفر اوليس گذشته بود. پدرش پير شده و از شهر رفته بود و مادرش در فراق فرزند خود را به دار آويخته بود. پسرش تلماك اكنون جواني برومند شده بود. زن پاكدامنش پنه لوپ در فراق شوهردر را بر خود بسته و از همه گسسته بود. اميران شهر كاخ او را متصرف شده و دارايي او را برده بودند واز پنه لوپ مي خواستند تا از ميانه ي آنان يكي را به شوهري برگزيند. پنه لوپ جر أت مخالفت نداشت اما از آنان اجازه خواسته بود تا كفني را كه در حال بافتن بود به اتمام رساند. روز مي بافت و شب مي شكافت.

اوليس در جامه ي گدايان وارد شهر شد. هيچ كس او را نشناخت جز سگش، كه از فرط شادي جان داد. پنه لوپ اعلام كرده بود كه هر كس كه بتواند كمان اوليس را زه كند و تير را از سوراخ انگشتر بگذراند مي تواند همسر او شود. اما هيچ كس از عهده بر نيامد. اوليس كه در جامه ي گدايان بود به آساني كمان را زه كرد و تير را از انگشتري گذراند. سپس به آستانه ي در ايستاد و به كمك پسرش دشمنان را كشت و حقيقت حال خود را بر همسرش آشكار ساخت.

 ويرژيل

پويليوس ويرژيليوس مارو، حماسه سراي بزرگ روم در سال 70 قبل از ميلاد در آند ديده به جهان گشود. ويرژيل از خانواده ي متوسطي بود اما به شايستگي پرورش يافت. او تا 16 سالگي به آموختن پرداخت. در25 سالگي جامه ي ويژه ي شهروندان رومي را كه نشانه بالندگي و انديشمندي بود به تن كرد.

ويرژيل در سال 39 ق.م. «پوكوليكا» را سرود. در همين زمان با «هوراس» نويسنده نامدار رومي آشنا شد و به دربار آگوست راه يافت.ويرژيل در سال 29 ق.م. به فكر سرودن «انه ييد» افتاد كه سرودن آن ده سال طول كشيد. او در سال 19ق.م. چشم از جهان فرو بست.

انه ييد

سر گذشت «انه» يا «انه ييد» را پس از گيل گمش سومري و ايلياد و اوديسه يوناني، سومين داستان حماسي جهان دانسته اند.

اين داستان دنباله ي داستان ايلياد است. ويرژيل داستان خود را از همان جايي كه هومر با ويراني و آتش زدن «تروا» به پايان مي رساند آغاز كرده است.

در آن هنگام كه تروا در آتش مي سوخت ، انه پدرش آنشيز را بر دوش نهاد و از مرگ نجات داد؛ اما چون در همان زمان بانويش«كريوز»را از دست داد كوشيد با گرد آوردن جنگاوران پراكنده،ناكام ونافرجام،با يونانيان بجنگد.پس بر كشتي نشست؛ اما دستخوش كينه ودشمني«ژونون»و آزمون هاي دشوار ورنج هاي فراوان قرار گرفت. طوفاني ناوگان او را در هم شكست و بركرانه ي آفريقا در پراكند. در آنجا،«ديدون»

شهبانوي كارتاژ از انه به گرمي استقبال كرد (كتاب اول) و دلباخته انه شد. انه نيزداستان سفرهاي خود را براي او بازگو ميكرد(كتاب دوم و سوم). سپس انه به فرمان«ژوپيتر» كارتاژ را ترك گفت. ديدون كه تاب دوري انه را نداشت خود را بر كومه ي آتش مرگ بكشت(كتاب چهارم). انه به سيسيل رسيد و به ياد پدرش بازي هايي را ترتيب داد (كتاب پنجم). سپس به «كوم» رفت. «سيسيل» او را ياري كرد تا بتواند در دوزخ فرو رود. انه در جهان زير زمين، در سرزمين سايه ها با روان پدرش ديدار كرد و پدر آينده ي پر شكوه روم را تا زمان فرمانروايي آگوست براي وي پيشگويي كرد.

اين شش كتب اول و گزينش بخشهاي گوناگون آن اوديسه را به ياد مي آورد شش كتاب ديگر نيز به سروده هاي دلاوري هاي جنگجويان هومر تشابه دارد.

بهشت گمشده(ميلتون)

جان ميلتون از ادبا و شعراي بزرگ انگلستان است. او در سال1608 م در لندن متولد شد. تا24 سالگي به تحصيل پرداخت و زندگي او بيشتر در امور سياسي سپري شد. ميلتون در اثر مطالعه ي بيش از حد بينايي خود را از دست داد.

معروفترين اثر ميلتون«بهشت گمشده» است كه در سال 1667 منتشر شد و امروزه شهرت او بيشتر مديون اين اثر مي باشد.

منظومه ي بهشت گمشده در وصف عصبان شيطان و سقوط او و اغراي حضرت آدم، و هبوط او به زمين سروده شده است.

اين كتاب بعد از«كمدي الهي» دانته از شاهكارهاي مسلم ادبيات غرب در اين زمينه به حساب مي آيد.

در قسمتي از كتاب اول چنين مي خوانيم:

شيطان با بانگي چنان بلند كه در سراسر ژرفناي دوزخ طنين افكنده گفت:«اي شاهزادگان، اي حاكمان،

اي سلحشوران ، اي گلهاي سر سبد آن آسماني كه پيش از اين از آن شما بوده و اكنون از دستتان رفته است

آيا حيرتي چنين، ارواحي جاوداني را فرا تواند گرفت؟ يا شايد پس از خستگي هاي مصاف ، اين مكان را براي آسايش از تلاش دلاورانه ي خويش بر گزيده و خفتن در آن را چون در دره هاي آسمان شيرين پنداشته ايد؟ و يا آنكه در چنين نا بساماني سوگند خورده ايد كه از در پرستش حريف پيروزي برآييد كه اكنون به كروبيان، سرافين افكنده سلاح ، شكسته پرچم و كوفته تن خويش مي نگرد؟ اما زود باشد كه وزيران چالاكش از دروازه هاي آسمان به وضع ممتاز خود پي برند و لا جرم فرود آيد تا بر سر ما كه چنين «نالان و نزار افتاده ايم پاي نهند، و به تدوين صاعقه به بندمان افكند و در ژرفناي اين ورطه به زنجيرمان كشند بيدار شويد وبر پاي خيزيد وگرنه جاودانه از پا افتاده خواهيد ماند»

 دانته(1265تا1321)و كمدي الهي

دانته نويسنده بزرگ ايتاليايي و بزرگترين اثر ادبي او كمدي الهي است. دانته در اين كتاب حكايت مي كند كه چگونه در جنگل انبوهي سرگردان بوده كه«ويرژيل» شاعر باستاني روم بر او ظاهر مي شود و آن دو به اتفاق به دنيايي ديگر سفر مي كنند.

كمدي الهي در سه بخش نوشته شده است: جهنم،برزخ و بهشت.

دوزخ از نظر دانته به شكل قيفي تجسم مي يابد كه از سطح زمين به اعماق آن فرو رفته است. او از محفل جهنمي ياد ميكند كه گناهكاران در آنجا نسبت به معاصي خود گرفتار عذاب اند. در يكي از اين محفل ها گناهكاران مشغول شكستن سنگهاي عظيم اند، در محفلي ديگر در درياچه اي آتشي مي سوزند ودر ديگري با سرماي مدهشي مجازات مي شوند. دانته خيانت را دهشتبارترين گناهان مي داند.

دانته در كمدي الهي خود معتقدات قرون وسطي را به تصوير مي كشد ليكن ديدگاههاي زمانه و زندگي خود را نيز در آن منعكس مي سازد و آزادي احساس را مي ستايد اين كتاب علاوه بر اين كه يك اثر ادبي است به عنوان يك دايرة المعارف قرون وسطي نيز محسوب ميشود.

غلامرضا نجاري

سرآغاز

اول دفتر به نام ايزد دانا  ( سعدی )

 

به نام نگارنده ي ماه و مهر           گذارنده ي نه رواق سپهر

نوازنده ي زهره ي رودگر             گدازنده ي شمع نجم سحر

فروزنده ي چشم سيارگان              نماينده ي راه آوارگان

نشاننده ي روح بر تخت تن             كشاننده ي دل به ملك سخن

گشاينده ي قفل هاي سخن             سراينده ي نامه هاي كهن

صحبت لاري