پاسخ سوالات زبان فارسی به وسیله آقای عمرانی
اگر بخواهيم فعل را به دستههاي متمايز (از لحاظ ساختمان) تقسيم كنيم، چندين نوع تقسيمبندي ممكن است؛ يكي آن است كه تقسيمبندي اسم را اساس قرار دهيم و به چهار نوع ساده، مشتق، مركب و مشتق- مركب تقسيم كنيم با درنظر گرفتن همان ويژگيهاي اسم. راه ديگر اين است كه براي سهولت كار، چهار دسته را تقليل دهيم و مثلا به دو دستهي ساده(بسيط) و مركب تقسيم كنيم؛ همان كاري كه دكتر خيامپور و بعدا به تبعيت از ايشان دكتر فرشيدورد انجام دادهاند؛ اما هر دو، ناگزير، فعل غيربسيط را نيز به دو بخش تقسيم كردهاند كه نتيجه همان است. راه ديگر نيز آن است كه همه را ذيل سهدستهي ساده، پيشوندي(پيشونددار) و مركب بياوريم؛ همان كاري كه دكتر مشكوهالديني و كتابهاي درسي زبان فارسي اخير كردهاند. اختيار نوع اخير براي كتابهاي درسي بر اين اساس است كه مركب اعم است از مركب و پيشوندي- مركب؛ و به تفكيك دقيقتر آن، براي اين گروه سني نيازي نيست. البته افزودن نوع ديگري از فعل، يعني فعل گروهي يا عبارت فعلي(بر اساس نظر دكتر محسن ابوالقاسمي) نيز به اين دستهبنديها ممكن است. تمام اين تقسيمبنديها- توجه شود كه ميگويم فقط تقسيمبنديها- درست است و مغايرتي با هم ندارند.
2- پيشوندهاي فعل مثل فرا، باز، در و ... چه نوع وندي هستند؟ تصريفي يا اشتقاقي؟ چرا؟ چون جزو وندهاي تصريفي قيد نشده است، قطعا مشتق است اما مشكل اين جاست كه فعل مشتق نداريم.
تصور ميكنم ...
در پاسخ پرسش بالا پاسخ اين يكي را هم دادهباشيم. نه؟ مسئلهي مشتق بودن اين نوع فعل هم باتوجه به اين كه اصولا وندها مشتقساز هستند، روشن است؛ اما لطف كنيد و طوري موضوع را مطرح بفرماييد كه اين نوع را به سياههي مطالب كنكورپسند نيفزايند و گناه ما را- از اين كه هست – سنگينتر نفرمايند. وقتي ملاك ما براي كنكور، محتواي كتابهاي درسي است، خدا را شكر كه اين مطلب در كتاب درسي نيامدهاست.3- آيا تكواژهاي ماضيساز فقط در فعل منظور ميگردد يا در اسم و صفت هم به حساب ميآيد؟ مثل خوردني، خريدار، خريدني و ... به نظر ميرسد بايد حساب كرد.
شما وقتي واژههاي فوق را به اجزاي سازنده(تكواژهاي سازنده) تقسيم ميفرماييد، آيا پاسخي جز اين ميتوانيد بدهيد؟
خور+ د + ـَ ن + ي، خر+ يد + ار، خر+ يد + ـَ ن + ي. حالا تعداد تكواژها را بشماريد و پاسخ بدهيد كه تكواژهاي ماضيساز را حساب كردهايد يا نه.
اما مشكل من اين است كه اينگونه سمتدهي، به جانب واجشماري و تكواژشماري كدام مشكل اين مملكت، آموزش و پرورش و فرزندان اين مملكت را حل ميكند؟
ناگزيرم براي تبيين بيشتر مطلب به نمونهاي متوسل شوم؛ مثلا هنوز به هيچ وجه نفهميدهام هدف از طرح چنين سؤالي واقعا چيست و طراح سؤال چه حيطهاي را ارزيابي ميكند:
تعداد تكواژهاي كدام عبارت بيشتر است؟
1- قلمرو خيال بسيار وسيع و پهناور است و هر چيز غيرممكن ميتواند در آنجا شدني و بودني باشد.
2- بعضي از نويسندگان در درون خود دنيايي بهوجود ميآورند كه از دنياي برون بسي زيباتر است.
3- با كنجكاوي ميتوان به حقايقي رسيد و مواردي را كه صورت حدس و گمان داشتهاند، به يقين مبدل ساخت.
4- بدون تخيل و تصور، عالم ادب از صفا و كمال بازميماند و شاعر و داستانسراي هنرمند بهوجود نميآورد.
آزمون سراسري تير 83
چهار عبارت قانونمند، زيبا و منطقي در معرض ديد دانشآموز قرار ميگيرد كه هريك ميتواند در ساخت زيربناي فكري وي نقش داشتهباشد امّا از او ميخواهند نه اعتبار قانوني آنها را در نظر گيرد و نه از ارزش علمي موجود در آن بهره بگيرد؛ تنها از او ميخواهند بي واردشدن به مغز، پوسته را خرد كند و تعداد پارههاي آن را بشمارد. به راستي آيا ارزش معنوي و هنري هر يك از اين عبارتها در تعداد پارههاي آنهاست؟ آيا اين كار به نوعي ديگر همان «نقطهبازي» يا «نونبازي»هاي كودكي ما نيست؟
وقتي هنوز به مكتب نرفتهبوديم و امكان بازي بهتري نداشتيم و احتمالا كتاب، تنها اسباببازياي بود كه در دسترس داشتيم، شمردن تعداد نقطهها يا تعداد (ن)هاي يك متن، سادهترين وسيلهي سرگرمي ما بود كه غالبا هم به علت عدم تسلط به شمردن، كار را به مرافعه و منازعه ميكشاند.
راه درازي مانده است تا طراحان پرسشهايي از اين دست، به اين باور برسند كه با گزينش دانشجو از اين رهگذر، نخبهها به دانشگاه راه نخواهنديافت.
اين سوال اساسي هم باقي ميماند كه تمام رسالت ما، به عنوان معلم همين است؟
4- آيا نشانههاي اختصاري تكواژ و واژه به حساب ميآيند؟ مثل (ص)، (س)، (ع)، و (ره) و ... .
اگر پاسخ مثبت است، تعداد تكواژ و واژههاي آن را مشخص كنيد.
اگر ←(نشانه ی پیکان ) را بدان دليل كه بر معنايي دلالت ميكند، بتوان تكواژ يا واژه بهشمار آورد، (ص)، (س)، (ع)، و (ره) و همانندهاي آنها را نيز ميتوان. اين كه (ص)، (س)، (ع)، و (ره) و... واج نيستند، روشن است؛ چون از تركيب آنها تكواژ ساخته نميشود و ... . البته ممكن است كسي بگويد كه هر كدام از اين نشانههانه تنها واجند؛ بلكه از مرحلهي واجي نيز گذشتهاند و تكواژ و واژه و حتي جمله شدهاند؛ بنابر اين معنا دارند؛ مثلا از وجود (ص) معناي صليالله عليه و آله و سلّم را درك ميكنيم و باقي هم بر اين منوال. ميشود به اين اشكال پاسخ داد كه با ديدن ← هم ميدانيم كه «از اين طرف بايد رفت»؛ پس آيا ← هم واج و تكواژ و جمله است؟ شك نيست كه ← يك نشانه هست اما نه نشانهي زباني، از نوع زبان بشري كه داراي واج است و به واج تجزيه ميشود؛ بلكه نشانهاي «وضعي» يا قراردادي است و اگر امروز ما معناي «از اين طرف بايد رفت» را از آن درك ميكنيم برحسب قرارداد يا عرف و عادت ماست كه به اين شكل درآمده يا از نوع قواعد جاري و مستعمل جامعهي ماست و وابسته به آموزش و فراگيري تا همهي افراد جامعه از آن اين مفهوم را دريابند؛ بنابه همين دلايل (ص) فقط يك نشانهي قراردادي است، و نه بيش از آن، براي پي بردن به صليالله عليه و آله و سلّم؛ و روشن است كه كس يا كساني اين نشانه را پيشنهاد كردهاند و كس يا كساني هم آن را پذيرفته و به كار گرفتهاند تا چنين رايج شده است. از جنبهي ديگر نيز ميتوان چنين نشانهاي را به تعبير فنيتر يك كوتهنوشت يا با اندكي تسامح نوعي shortcut به شمار آورد؛ زيرا به جاي آن كه خودش بر معنايي دلالت كند، ذهن را به چيزي رهنمون ميشود كه از آن بتوان معنا را استنباط كرد؛ بنابر اين (ص)، (س)، (ع)، و (ره) و همانندهاي آنها را بايد فقط يك نشانه به شمار آورد از نوع قراردادي كه خود، اعتبار زباني ندارد ولي مثل ← ذهن را به چيزي يا جايي، يا در اين جا، نشانهاي زباني رهنمون ميگردد كه معنادار است؛ پس اگر چيزي ميبايست داراي واج و تكواژ و ... به شمار آيد، مدلول اين دال است نه خود آن.
توضیح : ← به جای نشانه ی پیکان(فلش) آمده است.
5- «نهاد جداي محذوف» آيا در شمارش گروه به حساب ميآيد؟
........ كتاب را آورد.
اگر به خاطر داشتهباشيد، بهازاي هر جزء محذوف در جمله نشانهي ø يا – را در كتاب پيشنهاد كرديم و در رسم نمودار هم از اين نشانهها استفاده كرديم. حذف نظام جمله را تغيير نميدهد؛ بلكه تنها، جزئي يا بخشي از سخن را كه - گوينده فكر ميكند- شنونده ميداند، از روساخت حذف ميكند اما در ژرفساخت همچنان موجود است و بايد ø يا – را هم كه به جاي جزء محذوف ميگذاريم، در شمارش گروه به حساب بياوريم؛ اما اي كاش تنها شمردن گروهها مورد نظر نبود كه نفس يافتن رابطه بين ژرفساخت و روساخت بسيار مهمتر از آن است.
البته گويا كاري هم نميشود كرد؛ زيرا هنوز مانده است تا طراح محترم چنين سؤالهايي به اين باور برسد كه هدف از آموختن زبان و يادگيري علمي درسي به نام زبان فارسي، شمردن تعداد تكواژها نيست يا دست كم چيزي در اين مقوله نيست؛ شناخت دستگاه گران سنگي است به نام زبان كه در نهاد آدمي و فقط هم در نهاد آدمي تعبيه شده است و شناخت علمي اين دستگاه و طرز كار آن ميتواند به خودشناسي منجر شود و به كشف پايگاه و جايگاهي كه انسان آن را اشغال كرده است. شمردن تكواژها و مسائلي از اين دست، جزء بسيار ناچيز يا وسيلهاي كوچك است براي رسيدن به آن حقيقت كلي و استفادهي صحيح از اين موهبت الهي همپاي انديشه و تخيل و... . اما با تأسف بايد گفت كه همكار محترم ما اين شيوه را رواج ميدهد با اين استدلال كه دانشآموز از او ميخواهد و دانشآموز واقعا از معلم ميخواهد؛ چون كنكور از او ميخواهد و وقتي موضوع را با متوليان كنكور در ميان ميگذاري، پاسخ ميشنوي كه كنكور به اين دليل فلان مطلب را از دانشآموز ميخواند كه معلم آن را تدريس ميكند؛ راستي «دور باطل» ميدانيد يعني چه؟ همين سخن نمونهي مناسبي است؛ حالا ميتوانيد به اين پرسش هم پاسخ بدهيد كه اول مرغ بهوجود آمد يا تخم مرغ!
6- در عبارت «گروه ادبيات گردهمآيي دارد، يا دارند» صحيح است؟
گروه - ميدانيد كه- اسم «جمع» يا اسم «مجموعه» است- پيشنهاد ميكنم به جاي «اسم جمع» از اين پس «اسم مجموعه» را بهكار ببريم.-
براي «اسم جمع= اسم مجموعه»ي جاندار از قبيل قافله, كاروان, گله, دسته, رمه, مجلس, شورا, گروه، موج و... هميشه فعل را مفرد بهكار ميبريم: كاروان آوارگان وارد كشور ما شد.
مجلس امروز تشكيل جلسه داد.
موج جديدي از مهاجران به سوي فلسطين سرازير شد.
گروه صلح سازمان ملل به افغانستان عزيمت كرد.
7- غير ممكن مركب است يا مشتق؟ به نظر ميرسد كه مشتق باشد؛ زيرا به معني «ناممكن» است.
در مسائل دستوري به معيارهاي معنايي و معادلسازيها تكيه نفرماييد؛ زيرا هر واژهاي حكم خودش را دارد و هر زباني را هم بر اساس معيارهاي خودش ميسنجند. اين قياس كه چون «غير ممكن» به معناي ممكن است، از نوع قياسهايي است كه برخي از دستورنويسان پيشين در باب فعل مركب ميكردند؛ يعني هر چند كلمه را در فارسي معادل يك واژهي انگليسي، عربي يا فرانسه فرض ميكردند و مجموع آنها را به اين دليل كه يك معناي واحد ميدهد، يك فعل مركب بهشمار ميآوردند؛ مثلا «نگاه كردن» را به اين دليل يك فعل مركب حساب ميكردند كه معادل نَظَرَ در عربي و regarder در فرانسه است و «گريه كردن» را به اين دليل كه معادل بكاء عربي و pleurer فرانسوي است. معناي اين سخن اين است كه همهي زبانها داراي ساختمان واحدي هستند و همهي گويشوران دنيا به زبان يكسان مينگرند؛ در حالي كه واقعا چنين نيست. شايد اين نظر معروف هومبولت بتواند به درك بهتر اين موضوع بينجامد:
«گرچه قابليت زبان امري عام است، ويژگي هر زبان را افرادي كه به آن صحبت ميكنند، تعيين مينمايند. هر زباني داراي ساخت دروني خاص خود است كه صورت بيروني آن را تعيين ميكند كه بازتاب اذهان سخنگويان آن زبان است؛ بنابراين زبان و انديشهي هر ملتي از يكديگر جداييناپذيرند... گفتار هر ملتي روح آن ملت است و روح آن ملت گفتار آن است».
بد نيست اين دو نظريهي تقريبا متناقض را هم ببينيم كه در عين تقابل با هم از حقيقتي واحد در باب جهانبيني و زبان سخن ميگويند:
زبانشناسي شناختي معتقد است كه: «روش ادراك ما از جهان، ساختار زبان ما را تعيين ميكند».
فرضيهي نسبيت زباني ساپير- وورف معتقد است كه: «زبان ما روش ادراك ما را از جهان تعيين ميكند».
پس از اين مقدمهي كوتاه! بايد به عرض برسانم كه غير ممكن مشتق- مركب است؛ زيرا از دو واژهي «غير» و «ممكن» و يك وند «ـِ » ساختهشده است.
8- آيا متمم اجباري (فعل) محذوف در شمارش گروه بهحساب ميآيد؟ اگر پاسخ منفي است، چهطور در شمارش واژه و اجزاي اصلي جمله به حساب ميآيد ولي در گروه نه؟
من كتاب خريدم ← جملهي چهار جزئي است؛ بايد چهار گروه هم باشد.
پاسخ اين پرسش در خود آن نهفته است؛ يعني اگر اجباري است، مثل همهي اجباريهاست كه در ژرفساخت وجود دارند و تنها به يكي از دلايل وضوح، عدم نياز، بياهميت بودن يا دانش قبلي مخاطب از روساخت حذف ميشوند. اما با اجازهي حافظ «يك حرف صوفيانه بگويم...» كه درست به دليل وجود و شيوع همين نوع سؤالهاست كه دانشآموز امروز ما و متأسفانه شهروند فرداي اين سرزمين نه تنها تمايلي به كشف روح والاي انساني نهفته در شعر حافظ يا سخن ارزشمند ساير بزرگان ندارد، بلكه در پي يافتن «نكته» در آن است. كلاسهاي «نكته»، تستهاي «نكتهپرداز» و طراحان «نكتهسنج» مخاطبان «نكتهياب» ميسازند؛ نكتههايي كه نه ارزش مهارتي دارند نه نگرشي؛ بسيار فرعي و ناقابلند و تنها به كار طرح تست و كتابهاي «نكته» ميآيند و معلوم نيست با كدام شامهي تيزي از لابهلاي سطور و حواشي كتاب استخراج ميشوند كه گاه خود نويسندگان كتابهاي درسي از وجود آنها به عنوان موضوع و مادهي سؤال شگفتزده ميشوند. آن وقت باز هم بگويند كه كلاسهاي ادبيات و زبان فارسي جاذبه ندارد!!
خداوند دو تكواژ است يا يك تكواژ؟ اگر دو تكواژ حساب كنيم «وند» به چه معناست؟ مگر خداوند گونه آزاد خدا نيست؟ ضمنا آقاي وحيديان دو تكواژ به حساب ميآورد.
پاسخ يك تكواژ است و گونهي آزاد « خدا ».
ما ميگوييم روزگاري اين وند « وند » به شهادت كلام بزرگان، همان « مند » امروزين يا چيزي در حد آن بوده است و لاجرم واژهساز و باز هم لاجرم اشتقاقي. امروز بر خلاف همتاي ديگرش « مند » فعال نيست و در نتيجه يك تكواژ آزاد نميتواند به شمار رود؛ زيرا امروزه استقلال دستوري و معنايي خود را از دست داده است. آقاي دكتر وحيديان با استدلال ديگري – اگر اشتباه نكنم- خداوند را دو تكواژ ميدانند؛ يعني ميفرمايند « خدا » يك واژه هست و يك تكواژ و مستقل. به اعتبار استقلال خدا ميتوان « وند » را – به اين دليل كه هنگام جدا شدنش از تكواژ پايه، هنوز هم تكواژ پايه مستقل و با معنا و دقيقا در همان معناي پيشين ميماند – «چيزي» افزون بر پايه دانست و چون در تقسيمات واژگاني « چيزي » هم نداريم، پس ناگزير بايد آن را تكواژ به حساب آورد و با اين دليل خداوند داراي دو تكواژ ميشود. فرمايش ايشان درست است و قرارمان هم همين بود كه به عنوان مرجع معتبر، حرف ايشان را بپذيريم. باشد؟ آفرين!
9-«ي» در خداي، جاي، موي و ... تكواژ ميانجي است؟
قطعا خير! – اگر پرسش شما دقيقا همين است، پاسخ ما هم دقيقا و قطعا همين.
امّا اجازه بدهيد ببينيم... شايد منظور شما « واج ميانجي » باشد. در آن صورت، پاسخ ما هم ميشود:
بله و خير! باز هم از همان حرفهاست، و شايد هنوز هم يادآور همان لحن طنزآلود همكار بزرگوارمان خانم... كه در گردهمآيي شيراز، سعديوار فرمودند: پس به اعتبار « تو به هر ضرب كه خواهي بزن و بنوازم »، هرچه گفتيم، درست است. درست است امّا نه هرچه گفتيم. اين جا هم يادمان باشد كه تكواژ ميانجي ميان دو مصوت ميانجيگري ميكند. درحاليكه در «خداي»، «جاي» و «موي» پس از «ي» مصوتي نيامده است امّا اين در صورتي است كه اين واژهها به تنهايي به همراه اين «ي» به كار روند كه گمان نميكنيم ديگر در سراسر اين ملك كسي بگويد « خداي حافظ » يا « او مويهايش را رنگ زده است .» يا... بله، در شعر و نثر قديم معمول بوده است؛ امّا در فارسي امروز هنگامي «ي» در پايان اين واژهها ظاهر ميشود كه بعد از آنها مصوتي آمده باشد؛ نمونه: « خداي بزرگ»، «جاي خالي»، «موي سفيد»؛ پس «ي» در اين موارد صامت ميانجي است. خلاصه اينكه هيچ فارسي زباني امروزه «خدا»، «جا»، «مو»، «پا» و ... را «خداي»، «جاي»، «موي»، «پاي» و ... تلفظ نميكند و «ي» در پايان اين واژهها در حالت عادي نميآيد. هرجا آمد، معلوم است كه زبان آن را لازم داشته و آورده است و... آري، فقط در همان جاي لازم، به عنوان صامت ميانجي ظاهر ميشود.
10-«ي» در بن مضارع گوي، جوي و ... جزء خود كلمه است يا ميانجي است؟
ببخشيد. باز هم كه...!
اصلا بفرماييد جايي را شما سراغ داريد كه امروزه فارسي زباني بگويد: بگوي. چرا تاخير داشتي؟ كجا بودهاي؟
امّا هيچ فارسي زباني را هم نميتوانيد بيابيد كه بتواند بگويد: ميگو ـَ م ؛ و به اين دليل ناگزير است بگويد ميگويم؛ و از طرف ديگر، بنهاي مضارع امروزه اصلا كاربرد مستقل ندارند؛ چه با «ي» و چه بي آن. امّا اگر در مواردي كه مثال زديم، بيايند، «ي» در پايان همهي آنها صامت ميانجي به شمار ميآيد به جز يك بن مضارع «گري». كه دليل آن هم آشكار است. اگر گفتيد چرا؟
«ه» در صفت مفعولي «گفته» تكواژ صرفي است يا اشتقاقي؟
اشتقاقي؛ زيرا از بن ماضي، صفت مفعولي ساخته است؛ يعني باعث ساخت واژهاي جديد شده است. چرا فقط گفته را مثال ميزنيد؟ در همهي صفتهاي مفعولي همين طور است. اصلا بر منكرش...! سبحان الله. گفتهبوديم ها!
11-«خاطره» چند تكواژ است؟
تا اندازهاي در سؤال قبل راجع به اين موضوع صحبت كرديم و اضافه كنيم كه خاطر واقعا همان خاطره نيست؛ پس واژهي جديدي است و اگر اين را قبول داشته باشيم، پس بايد قبول كنيم كه «- ِ» (ه/ ـه) خاطره هم يك تكواژ است. پس خاطره چند تكواژ است؟
12-حروفي كه در فرآيند واجي كاهش حذف ميشوند آيا در شمارش واج به حساب ميآيند يا نه؟ مثلا واژه «دستبند» 8 واج است يا 7 واج؟
واضح است كه بستگي به شيوهي خواندن دارد؛ زيرا اعمال فرآيند واجي، اغلب اختياري است؛ مثلا هيچ كس نميتواند حكم كند كه «روزگار» را هميشه «روزگار» بخوانيم يا «روزِگار». Ruzegar/ ruzgar
خب، حالا سؤال اين است كه اگر از ما خواستند واژهاي مانند «روزگار» را واج نويسي كنيم، آيا بايد فرايند واجي افزايش را در نظر بگيريم، يا خير. به اين سؤال احدي پاسخ نتواند داد! زيرا ايراد در سؤال است نه دانش ما، كسي كه از ما ميخواهد ساخت واجي «روزگار» را مشخص كنيم بدون آن كه به كمك اعرابگذاري شيوهي دقيق خواندن آن را مشخص كرده باشد، يا از دو تلفظي بودن اين واژه ناآگاه است، يا به آن بيتوجه است و يا به عمد به آن بيتوجهي مينمايد كه در هر سه حالت زحمت ديگران ميدارد؛ پس توصيهي ما اين است كه از طرح معماهاي حل نشدني – نه به دليل سختي كه به دليل كمبود اطلاعات- در درس زبان فارسي مانند همهي درسهاي ديگر جدا بايد خودداري كرد. پايان سخن اينكه ساختار واجي يك واژهي مكتوب را بر اساس شكل مكتوب آن مشخص ميكنيم، مگر آنكه در صورت سؤال قيد شده باشد كه فرايندهاي واجي ممكن هنگام تلفظ اين واژه، درنظر گرفته شود؛ نمونه:
پرسش: ساختار واجي واژهي «دستبند» را مشخص كنيد.
پاسخ: /د/ + /ـَـ/ + /س/ + /ت/ + /ب/ + /ـَـ/ + /ن/ + /د/
پرسش: ساختار واجي واژهي «دستبند» را با درنظرگرفتن فرايندهاي واجي هنگام تلفظ آن مشخص كنيد.
پاسخ: /د/ + /ـَـ/ + /س/ + /ب/ + /ـَـ/ + /ن/ + /د/
امّا همين نوع سؤالها نيز گاهي مشكلزا هستند؛ زيرا به فرض در واژهي «دستبند» گاهي ( يعني دقيقا وقتي كه واژه به يك صامت مخصوصا از نوع لبي برخورد كند= دسبن بزن ) واج «د» نيز از پايان «بند» حذف ميشود، «دستبند» = دسبَن. يا در واژهي «خواستگاري» امكان بروز دو نوع فرايند واجي هست. 1- خواسگاري 2-خواستِگاري ( گويا به ميزان علاقهي خواستگار يا خواسگار بستگي داشته باشد. نه؟ شما اين طور فكر نميكنيد؟ )
پس راهحل نهايي و عاقلانه اين است كه از ميان خيل واژههايي كه ميتوان تشخيص ساختار واجي آنها را از دانشآموز خواست، از خير اين معدود واژهي دو تلفظي بگذريم ( مگر اين كه عمدا و قصدا نيت سوئي داشته باشيم وگرنه... ) و اگر هم چنان نيستيم و چنين نميكنيم، حتما در صورت سؤال ذكر كنيم كه بايد فرايندهاي واجي در نظر گرفته شود و در غير اينصورت آنچه نوشته شده است، ملاك واج نويسي است و در صورت رعايت نكردن هيچ يك از اين موارد نتيجه چيزي نيست جز ضايع شدن حق دانشآموز و آزرده شدن او از ما ، از درس، از ...
13-حروفي كه در فرآيند واجي افزايش، افزوده ميشوند آيا در شمارش واج به حساب ميآيند يا نه؟ مثلا: «خيابان» 7 واج است يا 6 واج
به اين واژه چيزي افزوده نشده است تا مشمول اين عنايت باشد؛ فقط تغييرe به i صورت گرفته كه تقريبا دارد شامل همهي e ها ميشود؛ پس اين واژه دو تلفظي نيست و تنها به يك شكل خوانده ميشود: /خ/ + /ي= i/ + /ي=y/ +/ا/ + /ب/ + /ا/ + /ن/؛ امّا در عروض مصوت اول اينگونه واژه ها را /-ِ/ در نظر ميگيرند؛ يعني بر اساس سنت تلفظ قديم، همان گونه كه بوده است.
حروفي كه در فرآيند واجي ادغام ميشوند آيا در شمارش واج به حساب ميآيند يا نه؟ مثلا كبوده 6 واج است يا 7 واج
اين واژه هم تنها به يك شكل تلفظ ميشود؛ امّاراستي چند واج است؟ بشماريم؟ 1، 2،... آها، شد 7 تا. اشتباه كردم؟ يك بار ديگر بشماريم. نه، باز هم هفت تاست. چرا؟ حالا فهميدم چرا. شما هم متوجه شديد؟ آفرين! پس شما هم مثل من «ه» را در پايان اين واژه به شكل «صامت هـ » تلفظ كرديد نه مصوت ، مگر نه اين كه همان كبودده است؟ ( پس همانگونه كه «ه» را در واژهي «ده» به شكل صامت تلفظ ميكنيم... الخ )
14-داستان جن و پري، داستان ليلي و مجنون چند واژه است؟ سه واژه يا يك واژه
پاسخ سه واژه
خداوند دو تكواژ است يا يك تكواژ؟ اگر دو تكواژ حساب كنيم «وند» به چه معناست؟ مگر خداوند گونه آزاد خدا نيست؟ ضمنا آقاي وحيديان دو تكواژ به حساب ميآورد.
يك تكواژ زيرا «وند» امروزه استقلال دستوري و معنايي خود را از دست داده است.
15 - «ميبينمشان» چند واژه است؟ اگر يك واژه است مگر ميتواند دو گروه اسمي و فعلي باشد؟
پاسخ سؤال پانزده:
با اجازهي بزرگترها، نميخواهم ناگهان بپرم وسط مطلب.
بنا براين ابتدا به پاسخي كه به آقاي آقايي دادهايم، مراجعه بفرماييد. بعد هم بقيهي اين مطلب را بخوانيد.
دو واژه است؛ زيرا:
1- هميشه در زنجيرهي جانشيني، يك واژه جايگزين ضميرهاي پيوستهي شخصي ميشود؛ نمونه: ميبينم آنها را، ميبينيم تو را و ...
2- هنوز هم امكان جابهجايي اين ضمير در جمله وجود دارد كه همين نشانهي استقلال آنهاست؛ نمونه: پيدايش كردم- كه ميشود: پيدا كردمش و ...
يادمان باشد كه يكي از شرايط يا ويژگيهاي كلمه را امكان جابهجايي آزاد آن در جمله گرفتهاند.
16 - «بزرگم» ، «معلمي» چند واژه است؟ اگر يك واژه به حساب آوريم مگر «م» يا «ي» به جاي فعل هستم و هستي نميباشد؟ در اين صورت بايد «م» و «ي» به تنهايي يك واژه حساب شود.
پاسخ سؤال شانزده :
به همان دليل بالا دو واژه است.
ـ نمونهي دليل 1 : معلمي : كه ميشود: معلم هستي، معلم بودي، معلم شدي و ...
ـ نمونهي دليل 2 : معلم كلاس سوميهايي، معلم شنايي و ... پس «ي» جزئي از واژهي «معلمي» نيست و گرنه امكان جداشدنش از اين واژه وجود نداشت؛ زيرا يكي ديگر از ويژگيهاي واژه آن است كه نميتوان اجزاي ديگر كلام را ميان عناصر سازندهي واژه وارد كرد.
ميتوانيم تلقي سنتيمان را، مخصوصا در زبان فارسي، از واژه عوض كنيم. واژه آن است كه نتوان در آن شكاف ايجاد كرد و عنصر زباني ديگري را در محل آن برش وارد كرد. شكل نوشتاري واژه گولمان نزند. اين ويژگي را شايد همهي زبانهايي كه حروفشان هنگام نوشتن به هم ميچسبد، دارند. اگر اين ويژگي را ملاك قرار دهيم، پس هر چند نشانهاي كه در نوشتن به هم بچسبند، بايد يك واژه به حساب آيند و حال آن كه ميدانيد و ميدانيم كه چنين نيست؛ مثلا خطش چند واژه است؟ خطنحسش چه طور؟ خطنحسكجش چه طور؟ و اين زنجيره را همين طور اگر ميتوانيد، ادامه بدهيد. به قول مشهديها : نمتنيبخنيشنخنشيره، مسئول خواندنش ما نيستيم. باشد؟
امّا معلمي به معناي معلمبودن چهطور؟ اين را ديگر، شما پاسخ بدهيد. باشد؟
17 - «كتابم»، «دفترش» چند واژه است؟ به طور كل ضمائر متصل اضافي آيا تكواژ آزاد هستند يا تكواژ وابسته؟
پاسخ سؤال هفده:
همانگونه كه توضيح داده شد، ضميرهاي پيوستهي شخصي يك تكواژ و يك واژه به شمار ميآيند. به طور كلي در زبان فارسي تكواژ نقشنماي اضافه و صفت، يعني كسره ( = -ِ ) و ضميرهاي پيوستهي شخصي دو استثنا به شمار ميآيند. از آنجا كه اين تكواژها را يك واژه به حساب ميآوريم، از اين رو بايد آنها تكواژ آزاد به شمار آورد، امّا از آنجا كه استقلال آوايي ندارند؛ زيرا ضميرهاي پيوستهي شخصي ( در زنجيرهي كلام، و باز هم تاكيد ميكنم در زنجيرهي كلام ) با مصوت آغاز ميشوند و «-ِ » نيز فقط يك مصوت است، ( باز هم در زنجيرهي كلام، و باز هم تاكيد ميكنم در زنجيرهي كلام – دليل اين همه تاكيد را بعدا خواهم گفت. ) - به همين دليل اين مصوت معمولا با آخرين صامت واژه ي قبلي تشكيل يك هجا ميدهد – آزاد دانستن آنها نيز با واقعيت سازگاري ندارد ( واقعيت در اين جا يعني واقعيت كاربردي ). از اين رو به واقع بايد اين دو مورد را جزء استثنائات اين دستهبندي – به شمار آورد؛ يعني ما در زبان فارسي مجموعهي تكواژها را با معيارهاي مشخص به دو دستهي آزاد و وابسته دستهبندي ميكنيم، امّا اين دو مورد استثنائا در اين دستهبندي جا نميگيرند و تنها كاري كه براي معرفي آنها ميماند اين است كه بايد تنها ويژگيهاي اين دو را توصيف كرد. با اين حال اگر بخواهيم به هر قيمتي شده اين استثنائات را نيز در اين دو دسته جاي دهيم، بهتر است طبق اين قاعده كه هر واژهي سادهي يك تكواژ آزاد به شمار ميآيد، اين دو را نيز تكواژ آزاد به شمار آوريم؛ يعني ملاحظه فرموديد كه چگونه! نه؟ پس يك بار ديگر خلاصهي مطلب را عرض ميكنم:
واقعيت اين است كه از راههاي معمول تعريف واژه، واژه دانستن اينها ميسر نشد. خودتان شاهد بوديد كه ما چه قدر زحمت كشيديم كه بشود؛ ولي خب، نشد. راه ديگري پيدا كنيم: ميگوييم – يعني قبلا گفتهايم - واژهها تكواژ آزادند يا دست كم يك پايهشان تكواژي آزاد است – اگر غير ساده باشند. سادهها كه خودشان يك تكواژند و پايهشان خودشان- با اين حساب وقتي بالاتر گفتيم ديدمش دو واژه است، عالم و آدم قبول دارند كه يكي از اين دو ( ديدم ) است. بعدي چه؟ پاسخ معلوم است. كارِ خوب هم سه واژه است: كار و خوب را به عنوان واژه از زمان حضرت آدم ( ع ) قبول داشتهايم. پيدا كنيد واژهي سوم را. به همين سادگي!
18 - «متمم قيدي» گروه اسمي يا قيدي يا حرف اضافهاي؟ به نظر ميرسد جزء گروه قيدي است، زيرا در جايگاه قيد قرار ميگيرد.
پاسخ سؤال هيجده:
متمم قيدي به تنهايي گروه اسمي است، امّا به همراه حرف اضافهاش گروه قيدي به شمار ميآيد، نمونه:
اين زمين را براي روز مبادا نگه داشتم.( براي روز مبادا = گروه قيدي است كه ساخته شده از حرف اضافهي براي + گروه اسميِ روز مبادا (در نقش متمم قيدي)
به كجا ميروي (به كجا گروه قيدي است، كجا به تنهايي گروه اسمي است. فعلا اين مطلب را تا همين جا داشته باشيد تا بعدا در بارهاش بيشتر گپ بزنيم)، ( هرگاه حرف اضافه از ابتداي متمم قيدي حذف شود، متمم قيدي به گروه قيدي تبديل ميشود، نمونه: كجا ميروي؟ (كجا = گروه قيدي) به يك شرط:
يك توضيح كوچك:
اين گونه گروههاي اسمي – كه در دستهبندي آنها را فقط گروه اسمي ميناميم- در حقيقت مشتركند ميان گروه قيدي و گروه اسمي؛ يعني ميتوان در پاسخ جملهي بالا گفت: روز مبادا را كه ديدهاست؟ ( چون مفعول است، گروه اسمي است.) يا روز مبادا همين لنگه كفش كهنه هم به كار ميآيد. ( در اين جا روز مبادا چرا توانسته قيد واقع شود؟ چون گروه قيدي مشترك با گروه اسمي است و اين ويژگي را دارد.
كجا هم همين ويژگي را دارد؛ يعني در جملهي ( كجا ميروي؟ ) گروه قيدي است و در جملهي ( كجا را بيشتر ميپسندي)، مفعول و در نتيجه گروه اسمي است؛ امّا واژهاي متل اتوبوس ، فرضا، چنين نيست.
19- «نوعي» در جمله «ورزش نوعي رياضت است.» چيست؟ آيا ميتوان مميّز به حساب آورد؟
پاسخ سؤال نوزده:
چرا مميز؟ مطمئنا نميتواند مميّز باشد، زيرا مميّز يك «واحد» است كه بعد از صفت شمارشي و قبل از اسم شمارش شده ميآيد؛ دو سير نبات.
و شكي نيست كه در جملهاي مانند «ورزش نوعي رياضت است»، كه قابل تبديل است به «ورزش يك نوع رياضت است» ، منظور ما اين نيست كه «ورزش يك نوع رياضت است» است و مثلا دو نوع يا سه نوع رياضت نيست، در حالي كه وقتي ميگوييم «يك متر پارچه ميخواهم»، دقيقا منظور ما اين است كه، يك متر پارچه « و نه دو متر يا سه متر .... »
اصلا خيالتان را از آن بابت راحت كنم كه امروزه ( ي) در پايان اسمها ديگر در تقابل با دو و سه وn نيست؛ يعني اصلا معناي يك نميدهد، - بگذريم از اين كه زماني چنان معنايي داشته است- ؛ يعني ديگر كسي به قصابي مراجعه نميكند كه كيلويي گوشت = يك كيلو گوشت بخرد ( حالا شما چرا قيمتش را به رخمان ميكشيد ؟ ) و فروشنده هم از كيلويي معناي يك كيلو را درك نميكند. ( تازه اگر او چنين گفته باشد.)
از طرفي توجه به مكان «تكيه» نيز در اينجا راه گشاست: هنگامي كه صفت شمارشي همراه با مميز ميآيد، بر روي صفت شمارشي تكيه ميشود؛ نمونه: «سيزده متر پارچه ميخواهم» امّا در جملهي «ورزش يك نوع رياضت است»، روي «يك» تكيه واقع نميشود.
( داخل پرانتز – فقط خانم سلمانپور بخواند؛ از آنجا كه ميدانم فردا ايشان نوعي را با تكيه ميخوانند و ميگويند اين هم استثنا، همين الآن پاسخ ايشان را بدهم كه اگر كسي گفت ورزش نوعي رياضت است = با تكيه بر هجاي نخست نوعي، مثل اين است كه كسي بگويد كرهي زمين از ارتفاع زياد سبز است و ديگري بگويد: سبز نيست، با تكيه بر سبز؛ يعني فقط سبز نيست، رنگهاي ديگر هم دارد؛ هم چنان كه از تكيه بر هجاي نخست نوعي، چنين مستفاد ميشود كه رياضت فقط ورزش نيست، چيزهاي ديگر هم هست.)
خب، بالاخره تكليف نوع چه شد؟ از اول هم روشن بود؛ يعني «نوعي/يك نوع = گونهاي/(يك گونه)»- نه فقط نوع- همانند «هر نوع»، «همه نوع»، «هيچ نوع»، «هر گونه»، «اين گونه»، «آن گونه» و ... صفت پيشين (صفت مبهم) به شمار ميآيد.
البته «نوع» و «گونه» ميتوانند به عنوان «مميّز» نيز به كار روند، امّا اين در حالتي است كه مثل بقيهي كاربردهاي مميز، به همراه ديگر صفتهاي شمارشي (دو، سه، چهار ...) يا «چند» يا «يك»- در حالتي كه همراه با تكيه ادا ميشود (و واقعا هدف از آمدن آن ذكر تعداد باشد)- بيايند؛ نمونه : در اين جنگل صد و بيست نوع خزنده يافت شده است. در اين درياچه تنها يك نوع صدف وجود دارد. در اين بند چند نوع جمله بهكار رفته است.
20- در جمله شما براي معلم خود پيام را بنويسيد؟ جمله 3 جزئي است يا 4 جزئي؟ «معلم» متمم براي «پيام» است يا براي فعل «نوشتن» ؟ به نظر ميرسد جمله سه جزئي است و «معلم» متمم براي «پيام» است. چون «پيام» دو جانبه است نه محل نوشتن.
پاسخ سؤال بيستم:
كاملا درست است. «نوشتن» جزء فعلهايي نيست كه غالبا يا در همهي كاركردهايش باحرف اضافهي «براي» همراه باشد؛ پس «براي» حرف اضافهي اختصاصي «نوشتن» نيست. امّا «پيام» جزء اسمهايي است كه ميتواند به كمك حرف اضافهي «براي» متمم بگيرد؛ نمونه: پيامي براي جوانان، پيام رئيس جمهور به مردم.
البته يك تلقي كاملا عربي از اين فعل وجود دارد هنگامي كه آن را معادل مكاتبه ميدانند و چون مكاتبه دوسويه است و در فارسي هم با حرف اضافهي ( با ) آمده، اين تصور ايجاد شده كه بايد نوشتن را به پيروي از آن، با حرف اضافهي اجباري آورد. حالا ( با ) نشد، ( به ).
21- «اصوات» جزء گروه اسمي است يا قيدي؟ مثلا «حيف از عمر تلف شده» گروه اسمي است يا قيدي؟
پاسخ سؤال بيست ويك:
اگر منظورتان از «صوت»، جمله است، خب صوت نوعي استثنايي از جمله است و اصلا در اين حالتي كه شما به كار بردهايد،گروه نيست. يعني واحدي بالاتر از گروه است. اگر گفتيد واحد بالاتر از گروه چيست. چرا حيف را صوت ناميديد؟ ميدانم كه بسياري از دستورها همين را نوشتهاند ولي واقعيت آن است كه صوت تعريف ديگري دارد كه به كمك آن تعريف، ماهيت آن را درك ميكنيم و ديگر واژهاي مثل حيف را جزو صوتها به حساب نميآوريم. مگر تعريف صوت را اين طور نياوردهايم؟
صوت واژهاي است كه مانند ديگر واژههاي زبان كاربرد ندارد؛ يعني نميتواند مفعول و نهاد و متمم و ... قرار گيرد و تنها از موقعيت و نحوهي بيان و قرينه ميشود به مفهوم آن پي برد. صوتها در موقعيتهاي مختلف عاطفي به كار ميروند: به، اه، واي ... در برخي موارد يك گروه اسمي به عنوان متمم صوت عمل ميكند مانند گروه اسمي: دست تو در جملهي آه از دست تو. ميدانيد كه آه يك جمله است، چه ازدست تو همراهش بيايد چه نيايد. حيف هم- با آن كه صوت نيست- يك جمله است؛ جملهي يك جزيي استثنايي از نوع بي فعل و اين جا هم «عمر تلف شده» يك گروه اسمي است كه به عنوان متمم اسم ( حيف ) آمده و البته ميدانيد كه اينجا حيف به تنهايي يا با اين متممش- چون كار يك جمله را انجام ميدهد- يك جمله است از همان نوع كه گفتم. در مثال شما حيف از عمر تلف شده ( حيف در اصل اسم است و عمر تلف شده متمم آن. سري هم به مبحث جملههاي استثنايي بزنيد.) ß حيف از عمر تلف شده ( حيف ß شبه جمله ، تلف شده ß متمم شبه جمله ، جمله ß جملهي استثنايي)
22- «ان» در گيلان ، پائيزان، شادان، كوهان ... چه نوع تكواژي است؟ آيا وند اشتقاقي است يا صرفي؟ به عبارت ديگر اين كلمات مشتق هستند يا ساده؟ به نظر ميرسد پسوندهاي زماني و مكاني وند اشتقاقي نباشند و واژه ساده ميباشد.
پاسخ سؤال بيست ودو:
اصل مهم در تشخيص اين نوع تكواژها و واژهها حفظ استقلال دستوري تكواژها در ذهن اهل زبان است. امروز هيچ ايرانياي «گيلان» را متشكل از «گيل» و «ان» و «كوهان» را تشكيل شده از «كوه» و «ان» نميپندارد؛ پس بهتر است اين واژهها را ساده فرض كنيم. امّا هنوز هر ايراني «پائيزان» و «بهاران» را متشكل از «پائيز» و «بهار» و «ان» ميداند و «شادان» را واژهاي در نظر ميگيرد كه از افزودن پسوند «ان» - كه در اينجا نقش تأكيد بر معنا را دارد- به واژهي «شاد» حاصل شده است؛ پس در اين دو مورد «ان» را بايد پسوند در نظر گرفت و واژهها را مشتق.
چرا اصرار داريم كه تمام مباحث زبان را تحت عنوان چند فرمول خشك دايمي تغييرناپذير دستهبندي كنيم؟ هر واژهاي ممكن است در عين اشتراك مقولهاي يا كاربردي با واژههاي ديگر، راه خود را از آنها جدا كند و به سرنوشت ديگري دچار شود. در اين صورت توصيفي يا تعريفي ديگر ميطلبد.
23- «زيادخواه» مشتق مركب است يا مركب؟ به عبارت ديگر «زياده» مشتق است يا ساده، «زياده» گونه آزاد «زياد»ست يا مصدر (زيادت) ميباشد؟ اگر گونه آزاد باشد ساده و «زياده خواه» مركب است. اگر مصدر باشد زياد خواه مشتق مركب است.
پاسخ سؤال بيست وسوم:
توجه داشته باشيم كه گونههاي آزاد يك واژه دو نوعند:
1- ميان دوگونه تنها تفاوت تلفظ وجود دارد – كه ناشي از اعمال فرآيندهاي آوايي متفاوت است- ؛ نمونه: بادمجان- بادنجان، نردبان- نردبام ، پيام – پيغام ، جاويدان- جاودان
يعني درحقيقت بادنجان همان بادمجان است امّا از آن جا كه هنگام توليد اولي براي تلفظ دو واج لبي (ب، م )، بايد دوبار لبها روي هم قرار گيرند، دست كم يكي از آنها جاي خود را به نزديكترين واج همواجگاه خود -كه مشتركات زيادي با آن دارد- ميدهد تا توليد واژه با زحمت كمتري توام باشد. تغيير در واژههاي ديگر نيز چنين توجيهي دارد.
2- ميان دوگونه تفاوت ساختار وجود دارد؛ يعني يكي، يك وند( تكواژ ) بيش از ديگري دارد؛ جاويد- جاويدان ، جاودان- جاودانه ، شاد- شادان ، ناشكيب- ناشكيبا
اين دسته از گونههاي آزادِ يك واژه از نظر معنايي معادل هم به شمار ميآيند، امّا از نظر دستوري نه؛ و پسوندهاي بهكار رفته در آنها را در صورت حفظ استقلال دستوري بايد به عنوان پسوند اشتقاقي به رسميت شناخت، گرچه محصول اين اشتقاق تفاوت معنايي چنداني با واژهي پايهي خود ندارند.
امّا «زياده» گونهي آزاد «زياد» نيست؛ چون به جاي هم بهكار نميروند و حتي برخلاف نمونههاي دستهي نخست با هم در توزيع تكميلي هم نيستند؛ نمونه: زياده (بيش از اين) عرضي نيست؛ زياد (خيلي) عرضي نيست.
زياده خواهي: بيش از حق خود خواستن؛ زيادخواهي: بيشتر خواستن (البته اين اصطلاح كاربرد ندارد.)
تفاوت معنايي اين دو در دو واژهي زيادگويي و زيادهگويي بيشتر محسوس است.
«زياده» حالت تغيير يافتهي «زيادت» است كه يك واژهي ساده به شمار ميآيد.
24 - فريده و حميده چند تكواژ است؟ اگر دو تكواژ به حساب آوريم مگر علامت تأنيث هم مشتق ساز است؟ چون آقاي وحيديان دو تكواژ به حساب ميآورند.
پاسخ سؤال بيست و چهارم:
اگر بگوييم «- ِ» (ه/ ـه) در اين جا تكواژ مجزايي نيست، بايد بلافاصله اين را بپذيريم كه فريده و حميده همان فريد و حميد ند؛ و چون واقعا اين طور نيست، پس بايد پاسخ عاقلانهاي داشته باشيم؛ و پاسخ عاقلانه هم فعلا ( تا پيدا شدن مفر بعدي ) اين است كه بگوييم تكواژ «- ِ» (ه/ ـه) تنها در پايان اسمهاي خاص، به مفهوم تأنيث دلالت ميكند؛ پس در اين موارد خاص، اين عنصر، يك تكواژ به شمار ميآيد و از آنجا كه واژهي جديد ميسازد، - ( به اين دليل كه نميتوان به فريده و حميده، فريد و حميد گفت و بعد هم ادعا كرد كه اين دو گونههاي آزاد همند )- اشتقاقي هم هست.
25- علياكبر، محمد حسن و واژههاي شبيه به آن مركب است يا شبه ساده؟ چون در درس نوزدهم زبان فارسي 3 عمومي «كلمات دخيل در فارسي» كه قبلا به صورت مضاف و مضافاليه (خاتم الانبياء اميرالمؤمنين) و صفت و موصوف (قبه الخضرا ، سدره المنتهي) بودهاند. «شبه ساده» به حساب آورده است؟
پاسخ سؤال بيست وپنجم:
آن واژهها (= خاتم الانبياء، اميرالمؤمنين، قبه الخضرا، سدره المنتهي و...) به همان شكل از زبان عربي وام گرفته شدهاند؛ در حالي كه ساخت اسم خاص مركب از دو اسم خاص ساده، از شيوههاي واژهسازي در زبان فارسي است؟ پس «علي اكبر»، «عليرضا»، «محمدعلي» و ... اسم مركب به شمار ميآيند.
ضمنا بد نيست از همين حالا پاسخ اين پرسش احتمالي را هم بدهيم كه علي اكبر فقط علي اكبر است و نه علي ( ي )ِ اكبر و نه حتي در قاموس فارسي زبانان علي بزرگتر در برابر علي كوچكتر؛ ميفرماييد چرا؟ چرا ندارد؛ فارسي زبانها – عموما نه بعضي خواص؛ چرا كه باز زبان خواص يعني گونهي خاص و گونهي خاص هم دستور خاص ميخواهد كه اين نيست- امروزه نه به معناي اين اسم ميانديشند و نه به وجه قياسي آن. پس همين حالا جواب داديم. نه؟ فردا نپرسيد كه مگر علي اكبر، همان علي ( ي )ِ اكبر يعني علي بزرگتر نيست و... هلم جرا... به قول عربها!
سؤالات قافيه
سؤال 1- آيا ميتوان واژههايي مثل بري ( از مصدر بردن) و مشتري يا آري و ماندگاري با هم قافيه شوند؟ زيرا در هر دو ي الحاقي است با اين تفاوت كه ي در واژهي بري و ماندگاري طبق تبصرهي 1 و در مشتري و آري طبق تبصرهي 2 الحاقي است.
پاسخ سؤال 1ـ اين سؤال را در دو حالت پاسخ ميدهيم:
حالت اول: حرف ي طبق تبصرهي 1 الحاقي باشد، امّا از نظر نوع دستوري در واژههاي قافيه با هم فرق داشته باشند. اين مورد در شعر پيشينيان ما نيز فراوان اتفاق ميافتد. سعدي غزلي دارد با مطلع:
تو بگفتي كه به جاي آرم و گفتم كه نياري عهد و پيمان وفاداري و دلبندي و ياري.
كه در ادامه آن را با تاري (مخفف تاريك) نيز قافيه كرده است و ملاحظه ميكنيم كه در سه واژهي قافيه كه در اين شعر به كار رفته است (نياري ـ ياري ـ تاري)، ي به ترتيب به عنوان شناسهي فعل، حاصل مصدر و نسبت به كار رفته است.
حالت دوم: حرف ي طبق دو تبصرهي مختلف (1و2) الحاقي باشد: در اين مورد نيز شعري از سعدي را بررسي ميكنيم كه ميفرمايد:
آخر نگاهي باز كن وقتي كه بر ما بگذري يا كبر منعت ميكند كز دوستان ياد آوري
كه قافيههاي ديگر اين غزل عبارتند از : منظري، صورتگري، مشتري، عنبري، پري، دري (در هستي)، دري(منسوب)، ميخوري، بگذري، ميپروري و سامري. كه در واژههاي مشخص شده « ي » طبق تبصرهي 2 الحاقي به حساب ميآيد. مثال ديگر: حافظ غزلي دارد با مطلع
طفيل هستي عشقند آدمي و پري ارادتي بنما تا سعادتي ببري
كه ي الحاقي در همين بيت نيز طبق دو تبصرهي 1و2 الحاقي محسوب ميشود؛ و همچنين در غزل:
آن يار كزو خانهي ما جاي پري بود سرتا قدمش چون پري از عيب بري بود
حافظ كلمات پري و بري را -كه ي در آنها مربوط به اصل كلمهاست- با كلمات سحري، نظري، قمري و... قافيه كرده است.
سؤال 2- در تبصرهي 2 آمده است: اگر دو واژهي مثل بره و تره با هم قافيه شوند، اگر چه « ه » جزء كلمه اصلي است، الحاقي به حساب ميآيد در اين صورت آيا روي را ميتوانيم « ر » به حساب آوريم يا در دو واژهي علي و منجلي كه طبق تبصرهي 2 ي الحاقي است آيا ل روي است ؟ يا در اين كلمات روي صدق نميكند. چون اگر روي به حساب آوريم تا با تعريف روي كه آخرين حرف كلمهي اصلي است جور در نميآيد.
پاسخ سؤال 2ـ روي آخرين حرف از حروف اصلي قافيه است؛ بنابراين در بره و تره، ـِ (= ه) حرف الحاقي است، حرف « ر » روي به حساب ميآيد و دردو كلمهي علي و منجلي، « ي » الحاقي است و « ـَل » حروف اصلي قافيه؛ بنابراين روي حرف « ل » است.
توجه داشته باشيم كه تمام اين نامگذاريها قراردادي و نسبي است و ممكن است در علم ديگري، يا مبحث ديگري، نامگذاريها باز هم متفاوت باشد. هيچكدام از اين رويكردهاي متفاوت – كه اصول و قوانين علم خاصي آن را بر مقولهاي تحميل ميكند- اصول و مشخصههاي اصلي آن مقوله را تغيير نميدهد بلكه فعلا از آنها عدول ميكند تا در طبقهبندي جديد بگنجد؛ يعني در علم لغت باز هم « علي » چهار واج دارد و هيچ يك هم الحاقي يا فرعي نيست.
سؤال 3 - در پاورقي ص 6 آمده است مصوت كوتاه ـِ به ندرت اساس قافيه قرار گرفته است به خصوص زماني كه الحاقي داشته باشد مثل :
هر كجا ذكر او بود تو كهاي جمله تسليم كن بدو تو چهاي
كِ ـ روي، ـِ جزو حروف اصلي؟.
اگر اساس قافيه مصوت كوتاه ـِ باشد، با هيچ كدام از 2 قاعده جور در نميآيد.
پاسخ سؤال 3 ـ سؤال سوم، خود به دو سؤال متفاوت تقسيم ميشود:
3-1 ـ در دو واژهي كه و چه-كه واژگان قافيه قرار گرفتهاند - حرف روي چيست؟
3- 2 ـ اگر اساس قافيه مصوت كوتاه ـِ باشد، كدام يك از دو قاعدهي 1و2 اساس ساختار قافيه قرار گرفته است؟
پاسخ سؤال3- 1 ـ كلماتي از اين دست -كه واژههاي قافيه قرار گرفتهاند- بسيار محدودند؛ بنابراين كمتر به اين مورد پرداخته شده است؛ امّا به هر حال، همان مصوت كوتاه ـِ به عنوان آخرين حرف از حروف اصلي قافيه به عنوان روي محسوب ميشود.
پاسخ سؤال3- 2 ـ هيچ يك از قواعد 1و2 در ساختار اين قافيه ملاك عمل و قابل استفاده نيستند؛ پس به اين دو قاعده براي تبيين بيت اخير استناد نكنيم و اين مورد را قاعدهي سومي بدانيم كه به علت «كم كاربرد بودن »، به عنوان يك تبصره يا استثنا بيان ميشود و ضرورتي هم ندارد بهتفصيل به آن پرداخته شود.
سؤال 4- در دو واژهي قطره و ذره قافيه صحيح نيست چون حروف اصلي مشترك ندارند. حال اگر حروف الحاقي داشتهباشند ميتوان طبق تبصرهي 3 قافيه را صحيح به حساب آورد مثل تر، پر (قافيه نادرست است). تري، پري چون الحاقي دارد صحيح است. يا كلماتي كه از نظر خطي قافيهي آنها غلط است ميتوان با اضافه كردن حروف الحاقي، قافيه كرد. مثل حظي، لذيذي.
پاسخ سؤال4 ـ در قاعدهي 2 وقتي اساس قافيه يعني حروف اصلي بر اساس الگوي هجايي:
مصوت + صامت + صامت (= روي )
بنا شده باشد، لازم است كه يكساني خطي را در صامت اول رعايت كنند. به ندرت ديده شده است كه اين يكساني در صامت اول رعايت نشده باشد؛ و اين در مواردي است كه دو حرف قريبالمخرج باشند؛ چنانكه فردوسي ميفرمايد:
به نام خداوند تنزيل و وحي خداوند امر و خداوند نهي
و حضرت شيخ سعدي ميگويد:
چه مصر و چه شام و چه بر و چه بحر همه روستايند و شيراز شهر
قدما به اين حرف ساكن جز و . ا . ي قيد ميگفتند و - چنانكه اشاره شد - التزام حرف قيد در قوافي واجب است(1). لازم به ذكر است كه داشتن حروف الحاقي در چنين مواردي تاثيري در حرف قيد ندارد؛ بلكه فقط حركت پيش از روي (= توجيه) را ميتوان با افزودن پسوند تغيير داد؛ چنانكه حكيم انوري مشتري و شاعري و عنصري را قافيه فرموده است(2).
امّا در مورد سؤال قافيه كردن كلمات حظي و لذيذي موضوع متفاوت است و با الحاقي گرفتن ي، آنچه باقي ميماند، ظ و يذ است كه به هيچ شكلي اساس قافيه قرار نميگيرند؛ چون در آن مورد خاص نيز بايد مصوتها كوتاه باشند و متفاوت؛ امّا در اين مورد –َ ظ داريم و يذ.
سؤال 5 - در ص 10 نوشته شده است در صورتي پسوند و پيشوند واژهي قافيه محسوب ميشوند كه تكرار نشود مثل: لوليان، پروان، چون ان در واژهي لوليان نشانهي جمع است و در واژهي روان نشانهي صفت حاليه است به همين دليل قافيه صحيح است ولي در زلفكان و رخان چون ان در هر دو نشانهي جمع است قافيه صحيح نيست. سؤال در اينجاست كه:
1-آيا ان به تنهايي واژهي قافيه قرار ميگيرد يا واژهي قافيه لوليان و روان است؟
2- اگر ان واژهي قافيه است پس چرا در كتاب از سالهاي قبل (70) تاكنون زير دو واژهي لوليان و روان خط كشيده است؟ از طرف ديگر اين بيت مطلع غزل مولوي است با قافيههاي آسان، زيان و... آيا ميشود در بيت اول واژهي قافيه ان و در بيتهاي ديگر يك واژهي معنادار مثل آسمان و زيان و ... باشد؟
همچنين در هيچ كتابي ان را به تنهايي واژهي قافيه نگرفتهاند. در كتاب عروض و قافيه دكتر سيروس شميسا آمده است: چون ان در واژهي قافيه تكرار شده است قافيه صحيح است مثلا روان، لوليان. نه اينكه ان واژهي قافيه است.
پاسخ سؤال 5 ـ بهتر بود در كتاب درسي ميگفت در صورتي پسوند و پيشوند اساس قافيه محسوب ميشود كه تكرار نشود تا اين اشكال پيش نيايد امّا به هر حال استنباط شما صحيح است و ان در مثالهاي فوق واژهي قافيه نيست؛ بلكه حروف اصلي قافيه است امّا در مثال زير- كه بر و در جدا نوشته ميشوند- خود در حكم واژههاي قافيه هستند و ـَ ر در آنها حروف اصلي قافيه است و نميگيرد رديف به حساب ميآيد:
دلم جز مهر مهرويان طريقي برنميگيرد ز هر در ميدهم پندش وليكن درنميگيرد.
6- در بيت:
كنون با خرد بايد انباز گشت كه فردا نماند ره بازگشت
واژهي قافيه كدام است؟ آيا انباز و باز واژهي قافيه و گشت و گشت رديف است؟، يااينكه گشت و گشت به دليل متفاوت بودن معنا قافيه است و رديف ندارد. به نظر ميرسد گشت و گشت با اين كه معنايشان متفاوت است، رديف است زيرا اين بيت مطلع غزل سعدي است و اگر اين دو واژه را قافيه به حساب آوريم با رديفهاي ديگر ابيات تناقض پيدا ميكند بنابراين انباز و باز واژهي قافيه و گشت و گشت رديف است.
با احترام راضيه سلمانپور، عضو گروه آموزشي استان فارس
آدرس: شيراز، خيابان آزادگان، پژوهشكدهي معلم، ساختمان 3 ، گروه آموزشي ادبيات فارسي استان فارس
پاسخ سؤال 6 ـ در مثال مذكور- همانطور كه اشاره كردهايد- انباز و باز واژههاي قافيه و گشت در حكم رديف است زيرا رديف كلمه يا كلماتي است كه در آخر مصراعها بعد از قافيه عينا تكرار شوند(3).
بد نيست يادآوري كنيم كه كلمهي بسيط يا بسيط در حكم مركب را نيز مركب ميپندارند، بخشي را قافيه و بخشي را رديف قرار ميدهند:
گر عكس روي خوب تو افتد بر آينه گردد ز فيض نور تو قرصخور آينه
از لفظ فحل و معني بكرم اميد هست كاخـــر نتيجهاي بدرآيد هــــرآينه
(كمالالدين اصفهاني)
شاعر « هرآينه » را دو قسمت كرده، « هر » را به عنوان قافيه و « آينه » را به عنوان رديف آورده است ( 4 )
باري يكسان بودن معني در واژههاي رديف در بسياري از موارد ـ خصوصا در غزل و قصيده ـ رعايت نميشود و بنابراين در رديف تكرار لفظ كافي است و يكساني معني – به صورت جزمي و قطعي- لازم نيست.
راستي، ممكن است همكاران محترم، به چهار اصل مهم زير توجه فرمايند؟
1- هيچ ضرورتي ندارد دانشآموز به جرم دانشآموز بودن تمام دقايق و ظرايف هر علمي را در همان بدو كار بداند؛ آموزش را كاري مداوم و لايه لايه در نظر بگيريم.
2- هيچ ضرورتي ندارد همهي ريزهكاريهاي هر علمي را در كتابهاي درسي بياوريم؛ بهويژه وقتي براي نخستين بار طرح ميشوند. از كليات شروع كنيم تا مخاطب ما با كليت علم آشنا شود. سالهاي بعد، آن مبحث را بهتدريج و برحسب توان ذهني مخاطب كامل كنيم.
3- كتاب درسي جايي براي بيان دقيقترين و ظريفترين اصول فكري و علمي بشري نيست؛ از مؤلفان كتابهاي درسي نخواهيم آنها را به شكل انبانههايي از اطلاعات (= اطلاعات دانشي صرف ) عرضه كنند. كتاب درسي بايد به آن سو برود كه نحوهي يادگرفتن را بياموزد نه يادگرفتنيها را.
4- در آموزش، روش پيازي را از ياد نبريم.
در تهيهي پاسخ اين پرسشها همكار بزرگوارم، دكتر كورش بقايي، لطفها كردهاند. از بزرگواري ايشان و دوست ارجمند ديگرم، دكتر هامون سبطي- كه هماره وامدار فضل و محبتشان هستم- صميمانه سپاسگزارم
تهيه كننده : قدرت الله شفيعي