1

تو بیا

من شاخه ی خشکم تو بیا شاخ و برم ده                               

با زمزمه ی عاطفه هایت ثمرم ده

در بادیه ی رخوت این باغ خزان زا

از چشمه ی موّاج نگاهت گذرم ده

در تیرگی این شب ظلمانی هجران

با مطلع خورشید صدایت اثرم ده

من دختر شبدیده ی غمگین غروبم

در مشرق چشمان سیاهت سحرم ده

من قلّه ی تسخیر نگردیده ی عشقم

تسخیر سفر با نفس بال و پرم ده

یک ذرّه از آیینه خورشید صداقت

در ظلمت ره ، توشه ی راه سفرم ده

من پرتو گسترده ی خورشید امیدم

تعبیر به یک ذرّه ی بی پا و سرم ده

هر چند که من تیغ پر از برّش عشقم

با خنجر برّان نگاهت شررم ده

ای تو همه تن کوره ی سوزان محبّت

« آتش » به دل روشن آتش سپرم ده

فریبا آتش

2

تکرار

اینک دوباره قافیه تکرار می شود

یوسف دوباره بر سر بازار می شود

بار دگر قبیله ی ناموسیان عشق

در چار سوق حادثه ایلغار* می شود

اینک دوباره سرو سرافراز سرکشی

از مرزهای فاجعه اخطار می شود

بار دگر پرستوی برگشته آشیان

آواره از شقاوت آوار می شود

اینک بلوغ پنجره تاراج دست باد

اینک دوباره روزنه دیوار می شود

بار دگر چَکامه ی ذهن کبود من

از واژه های سوخته پربار می شود

سروش آذرخش   

 * تاراج ، حمله

3  

همیشه وعده ی فردا

نجیب مثل نگاهش ، بلند مثل تمنّا

گلی شکفته و در دل نشسته یکّه و تنها

شبیه لحظه ی نابی که در کشاکش طوفان

صدف گهر بنشاند به چشم ساحل دریا

شبیه خلوت یوشی که در غیاب صفورا

به ناگهان بنشاند فسانه در دل نیما

شبیه هر چه بگویم شبیه هر چه بخوانی

شبیه قصّه ی مجنون شبیه حرمت لیلا

تمام وجه شباهت درست بود جز آن

دوباره دیدن رویش ، همیشه وعده ی فردا

حمید آب آذر

4

مرا ببر به رسیدن ، مرا بکِش به صلیب

تو ای تمامی بودن ، مسیح روز غریب

مرا بران زبهشت و دوباره حوّا کن

فقط به خاطر چشمت ، فقط به خاطر سیب

مرا ببر به زمین و دوباره جانی کن

تو ای بهانه ی چیدن ، جنون عشق و فریب

مرا بکُش به جرم دوباره زنده شدن

از التهاب لبانی که بوسه های مهیب

ببین دوباره دو چشمم به درد آلودست

بخوان دوباره برایم دعای «امّن یجیب »

بیا و قصّه ی مارا دوباره حادثه کن

مرا بران زبهشت و دوباره حوّا کن

طیبه ی آزاد بخش

5

« زبانم لال »

اگر سفر بروی بی خبر زبانم لال

بمانده آهِ دلم پشت در زبانم لال

هزار سال گذشته از قرار دیدنمان

تو رفته ای که نیایی مگر ؟ زبانم لال

مگر نه اینکه تو خورشید آسمان منی؟

چگونه شبم بی تو شد سحر ؟ زبانم لال

هنوز مانده بفهمم تو شاعرم کردی

نگفتم از تو ازاین بیشتر زبانم لال

بگو که دل بکَنیم از تمام آدم ها

نگو فقط زتو ، تو یک نفر، زبانم لال

زده ست چوب حراج این غزل به احساسم

تورا اگر که نبینم؟ اگر ... ؟ زبانم لال

فاطمه آتش پیکر

6

« ایجاز شاعرانه ی چشم تو»

ایجاز شاعرانه ی چشم تو تا کنون

ما را کشانده ست به اعجازی از جنون

هر روز در هوای تو پرواز می کنیم

هر روز می شویم چو خورشید سرنگون

تا آستین به قصد تو بالازدیم ، شد

شمشیر های گشته به خون از کمر برون

باید امید هرچه فرج را به گور برد

بیهوده می بری دل مارا ستون ستون

این شعر هم ردیف غزل های چشم توست

زخمی نزن که قافیه افتد به خاک و خون

مرتضی آخری

7

« نخلی تکیده »

آواره همچو خار ، هراسان زباد مست

خاکستر خیال زدستم عنان گسست

نخلی تکیده ام که زتاجی نگون بخت

در سایه ام گمان در نگ، عابری نبست

مرغی به شاخه ام نتکانیده پَر زخواب

برگی به باورم ز شبیخون غم نرست

تا بشنوم مگر تپش بیشه های دور

چون آهِ دم به دمم دشت سینه خَست

شب های کور درکفن کهنه ی ملال

ماندم کنار بستر دل دست روی دست

شیرین ، جگر دریده و شبدیز بی سوار

نقش جنون چه سود که در بیستون نشست

از بس که غم نشست به بام دل ای دریغ،

در زیر طاق طاقتم آخر ستون شکست

محمد حسن آرش نیا

8

« نزدیک است»

عقربه باز پشت دستم را می گزدکه قرار نزدیک است

لحظه های به بار آمدن شاخه ی انتظار نزدیک است

کاغذ ابر و بادی خود را آسمان روی میز گذاشت

شاعری روی آن به شعرنوشت که طلوع بهار نزدیک است

من به دیروزها سفر کرده ام روزهای من عاشقت شده ام

تو گریبان دریدی و دیدم فصل سرخ انار نزدیک است

لب تو خنده ای شد و پاشیدیک همیشه بهار را بر عکس

بعد ترسیده بودی و گفتی « دست بردار کار نزدیک است »

بیخ پیدا کند و ریشه ی عشق ... گریه دیگر به تومجال نداد

و من از چشم هات فهمیدم چقدرآبشار نزدیک است

دل به دریا زدم ودست از جان شسته بودم که ناگهان طوفان

گردبادی به گردنم انداخت دیدم انگار دار نزدیک است

قاب عکس تو را بغل کردم مژه هایم به هم گره خوردند

بغض سر بسته ای ترک برداشت لحظه ی انفجار نزدیک است

من به امروز آمدم اما ساعتم از قرار خوابیده

عقربه باز پشت دستم را می گزدکه قرار نزدیک است

مرتضی آخرتی

9

« انگار پاییزم »

دارد به جانم لرزه می افتد رفیق: انگار پاییزم

دارم شبیه برگهای زرد وخشک از شاخه می ریزم

درخودفرومی میرم و چشمی مرا این سان نمی بیند

آهسته دارم می روم ازدست من با خود گلاویزم

دارد به گِرد خویش می چرخاندم هر لحظه هرساعت

من عقربه ؟ نه ...مثل عقرب زهرها در خویش می ریزم

دارد به گِرد خویش می چرخا ... نه ... من در خویس می پیچم

من مار ؟ نه ... من مار زخمی ؟ نه ... ولی از زخم لبریزم

سرشار از زخمم بیا زردم بیا دستت نمک دارد

 تا شور انگیزانیَم با شوق از این خاک برخیزم

برفی زمستانی تگرگی نرم نرمک می رسی از راه

دارد به جانم لرز می افتد رفیق انگار پاییزم

سید علی محمد آل مجتبی

10

من دست شسته ام ز غرورم برای تو

افتاده ام چو قطره ی شبنم به پای تو

ای نا رفیق و با همه ی من غریبه تر

با من بمان غریبه درد آشنای تو

زین روزهای خسته ملولم بیا ببین

این دل چگونه می شکند زیر پای تو

گفتی توهم شکسته دلت مثل من ولی

باور نمی کند دلم این ادّعای تو

گفتی صبورباش صبورم ولی چه سود

عمری منم و حسرت یک دم وفای تو

می بخشمت برو به دلم پشت کن برو

بخشید دل تورا بگذشت از خطای تو

یک روز می رسد که ببینی میان ما

یک فاصله است و چشم تری از جفای تو

من می روم شبی و تو می مانی و همین

مشتی غزل و روح من آن شب رهای تو

شاید دوباره تر شود این گونه ها زاشک

از حسرت تو ، بغض تو شاید جفای تو

یک شب به عشق می رسدآخر دلت ولی

آن شب هنوز می تپد این دل برای تو

سپیده آماده

تهيه  كننده : قدرت الله شفيعي