بابا ، تو که آبروی ما را بردی

تو زود تر از آنچه که باید ، مردی

آبت کم بود ، یا که نانت بد بود ؟!

خب اینهمه میوه ، صاف گندم خوردی !

***

دیوار نشسته رو به روی من و تو

شب برده دوباره آبروی من و تو

روزی که بهار باغمان را گم کرد

پائیز شدن شد آرزوی من و تو

 ***

غرض این بود ...                             

که تکرار کنم غم ها را

با غزل فاش کنم بیشترین کم ها را

با غزل اشک بریزم ، بنویسم شادم !

و به تصویر کشم چهره ی آدم ها را

غرض این بود ...                           

که با گریه غزلوار شوم

در خودم دم به دم از آینه تکرار شوم

یا گدایی بکنم بر در هر خانه و یا ...

تکه نانی به سر سفره ی افطار شوم

غرض این بود ...                             

غزل باشد و صد خاطره درد

تا بگویم غم عشق تو چها با من کرد

ولی افسوس که این شعر به هم ریخته ام ...

نه غزل شد ، نه رباعی ، نه دوبیتی ، و نه فرد !

مهدی کوهپیما

***

بلند  می شود  از  روی  دنده ای   مرده

و  روی   یک لب پوسیده خنده ای مرده

قبول   کرده   کسی   طرح   خوب آزادی

پس   از  شنیدن  پر   پر   پرنده ای مرده

رسیده است به خطی که شکل پایان است

مقام    اول    تلخی     دونده ای   مرده

دوچشم  خیره  به  یک روز  نامه ی پاره

دو خط نوشته و عکس  زننده ای   مرده

همیشه حسرت شیرینی است در ذهنش

در   آرزوی   مکیدن    گزنده ای    مرده

کسی  که پوز حریفان  به خاک  مالیده

کسی که  روی سکوی برنده ای مرده

نشسته  ثانیه   در  ایستگاه    متروکه

به روی صفحه ی ساعت خزنده ای مرده

بیهوده بسته اید دهان ترانه را

طوفان تر از همیشه ربودی جوانه را

پاشیده ای به هم تو زمین و زمانه را

گویا تر از همیشه نگاه غریب  من

بیهوده  بسته اید  دهان   ترانه   را

از آشیانه های زمین مرگ می چکد

آنسوی  ابرها  بسراییم   لانه   را

دارد گلوله می پرد از خنده ی تفنگ

مسموم کرده اند زمین  آب و دانه را

مبهوت و گنگ کنج قفس بال می زنند

پیدا نمی کنند  چرا  راه  خانه   را  ؟

چین و چروک چهره ی من یادگار تو

خط ها  سروده اند   غم تازیانه   را

وقتی که دروغ در زمین کاشته شد

هی بغض میان بغض انبا شته شد

فریاد مسیر خویش را  پیدا  کرد

از راه گلو سکوت برداشته  شد

عبدالرضا مفتوحی

********************

اولين روز دبستان بازگرد

کودکي ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد اي خاطرات کودکي

بر سوار اسب هاي چوبکي

خاطرات کودکي زيباترند

يادگاران کهن مانا ترند

درسهاي سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهماني کوکب خانم است

سفره پر از بوي نان گندم است

کاکلي گنجشککي باهوش بود

فيل ناداني برايش موش بود

با وجود سوز و سرماي شديد

ريز علي پيراهن از تن مي دريد

تا درون نيمکت جا مي شديم

ما پر از تصميم کبري مي شديم

پاککنهايي ز پاکي داشتيم

يک تراش سرخ لاکي داشتيم

کيفمان چفتي به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هايش درد داشت

گرمي دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدايي چون تگرگ

خش خش جاروي با پا روي برگ

همکلاسي هاي من يادم کنيد

با همه در کوچه فريادم کنيد

همکلاسي هاي درد و رنج و کار

بچه هاي جامه هاي وصله دار

بچه هاي دکه سيگار سرد

کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفريحي نبود

جمع بودن بود و تفريقي نبود

کاش مي شد باز کوچک مي شديم

لا اقل يک روز کودک مي شديم

ياد آن آموزگار ساده پوش

ياد آن گچ ها که بودش روي دوش

اي معلم نام و هم يادت به خير

ياد درس آب و بابايت به خير

اي دبستاني ترين احساس من

بازگرد اين مشق ها را خط بزن

***

 


مريم رزاقي

غزل 1 )

كيست اين زن جاي تو لم داده در پيراهنت
اتفاق تازه اي افتاده در پيراهنت
بالهايت را ببند اين پرزدن بيهوده است
سالها پيش آسمان جان داده در پيراهنت
صبر كن آهسته تر مقصد نمي داني كجاست
مي دود بي تابي يك جاده در پيراهنت
صبح يك ارديبهشت ِناگهان پيچيده شد
خنده هاي دختران ساده در پيراهنت
يك شب اما منتظر مانده است خاكستر كند
جنگلي را آتش آماده در پيراهنت

 

 

 

غزل2)
 

نه من نبوده ام آن زن كه شعر خوانده ترا
خدا به سمت دل من شبي وزانده ترا
مرا عروسكي از جنس خيمه شب بازي
درست كرد و به بازي عشق خوانده ترا
كبوترانه بگو اين عروسك ناچار
چگونه از سر انگشت خود پرانده ترا
بدون چشم و دهان بي كه دلبري بكند
چه ديدني به تماشاي خود نشانده ترا
شبيه جاده خوشبخت زندگي شد و بعد
به كفشهاي تو مومن شد و دوانده ترا
و ماه شد كه پلنگ هميشه اش باشي
پلنگ شد و چو آهوترين رمانده ترا
نه من نبوده ام آن زن كه ابر شد ناگاه
و قطره قطره به روي دلش چكانده ترا
نه من نبوده ام آن زن كه مثل زلزله شد
بلند قامت من كين چنين تكانده ترا
به اين عروسك مجبور شك نكن هرگز
خدا به صحنه تقدير من كشانده ترا
چقدر لال توشد اين عروسك شاعر
كه در ادامه اين شعر باز مانده ترا

 

 

 


غزل 3)

 

خدا گذاشت برايم تو آسمان باشي
ترا مرور كنم تا از او نشان باشي
خدا گذاشت صداي تو منتشر گردد
كه گوش ناشنواي مرا اذان باشي
اگر چه بال پريدن مرا نداده ولي
خدا گذاشت برايم تو آسمان باشي
قلندرانه بيا و دوباره تار بزن
كه رعيت دل ما را دوباره خان باشي
در اين زمانه بي پير تشنه حق تو است
دچار آبي درياي بيكران باشي
و رود رود بريزد ستاره از چشمت
كه بعد ديگري از روح كهكشان باشي
من از نگاه جهانگير تو چه مي فهمم
خدا گذاشت تو در فهم ديگران باشي
چقدر بند زمينم چقدر بال و پري
خدا گذاشت من اين باشم و تو آن باشي

 

 

 


غزل4)

 

هميشه چند تا زن در دل من رخت مي شويند
كه در من گاه مي خندند و گاهي نيز مي مويند
چقدر از پچ پچ و از حرف مي ترسم و بدتر اين ـ
كه از نام تو لبريزم دهانم را كه مي بويند
همين زنها كه روزي چند بار از خنده مي ميرند
همين زنها كه روزي چند بار از گريه مي‌رويند
همين زنهاي از هر چه گل و لبخندها خالي
نمي داني چه ها پشت سرت اي عشق مي گويند
………

تو پنهان مي شوي در لابلاي دردهاي من
تمام روز دنبال تواند و شكل كوكويند
ترا در آشپزخانه ميان شعله آتش
وَ بين استكانهاي شلوغ و گيچ مي جويند
طرفهاي دلم هرگز نيا چون خوب مي داني
هميشه چند تا زن در دل من رخت مي شويند

 


غزل 5)

 

آن كيست كه سر شانه باران نگذارد
در محضر تو باشد و عصيان نگذارد
تقصير كسي نيست كه هر فصل تو سبز است
تكليف بهار تو زمستان نگذارد
از بس كه شمالي است هواي تو چگونه
آهوي دلم سر به بيابان نگذارد
اين بار پلنگ دل ديوانه ام آري
آهو شده و دست ز دامان نگذارد
اي مومن مشرك! دلم آسيب پذيراست
آن طرز نگاه تو مسلمان نگذارد
هيهات كه بر من نظر انداخته باشي
زيبايي و آه اينهه خواهان نگذارد
دل در گرو عشق نشابور تو دارد
اين شيفته گر پا به خراسان نگذارد
مي خواستم از قصه‌ي دل با تو بگويم
چشمان من اين بي بي باران نگذارد

 

 

 

غزل 6)

 

از حال من مپرس پر از آب و آتشم
مانند باد در تن صحرا مشوّشم
بايد ترا پرنده شود اين درخت پير
يعني در آسمان و زمين در كشاكشم
ديگر صداي «دل به تو دادم» قشنگ نيست
ديگر مخوان عزيز به آواز دلكشم
اي خوب هيچ وقت نيامد به راه من
بر چارچوب پنجره كردي منقّشم
از كشته ام دوباره تو روييدي و بكش
جاري تر از هميشه خون سياوشم
از حال من نپرس كه غرقابه سوخته است
بخشي ميان آبم و بخشي در آتشم

 

غزل 7)

 

بال در بال خودت جان مرا پر دادي
دلخوشم كه به من اقبال كبوتر دادي
اي كه هر بار دلم را نمكين خنديدي
زخمي ‏روح مرا درد مكرر دادي
شب و تنهايي و سردرگمي ‏و درد و سكوت
دست‌خوش عشق! مرا ‏‏‏اين‌همه خواهر دادي
سر به زيري مرا قابل تحسين خواندي
سركشيهاي مرا بي‌در و پيكر دادي
مهرباني تو اخم است و خوشرويي قهر
داده‏‏‏اي گل به من اما همه پرپر دادي
باغ خورشيد شدي منظرة زيبايي است
قسمت چشم تماشاي مرا تر دادي
مرده‌ام در لحظاتي كه هوادار توأند
خير باشد كه سرانجام مرا تر دادي