ادبيات فارسي سوم  عمومي

آورده اند كه ...    صفحه ي 22                    از كليله و دمنه نصرا... منشي باب 8 ( باب بوف و زاغ)

پارسايي براي قرباني كردن گوسفندي خريد. در راه طايفه ي دزدان او را ديدند . طمع كردند و با يك ديگر قرار گذاشتند كه او را فريب دهند و گوسفند را از او بگيرند . پس يك نفر (از آنان) پيش او آمد و گفت : اين سگ را كجا مي بري ؟ ديگري گفت : آيا اين مرد قصد شكار دارد كه (قلاده ي ) سگ در دست گرفته است ؟ سومي با او هم صدا شد و گفت : او در لباس صالحان است اما زاهد و پرهيزگار به نظر نمي آيد ، زيرا پارسايان با سگ بازي نمي كنند و دست و لباس خود را از تماس با سگ حفظ مي كنند .

به همين شيوه چيزهايي (سخناني) مي گفتند تا شكي به دل زاهد افتاد و خود نيز به شك و ترديد افتاد و گفت كه ممكن بوده است كه فروشنده ي اين (حيوان) جادوگر بوده است و چشم بندي و جادو كرده است . خلاصه گوسفند را گذاشت و رفت و آن جماعت گرفتند و بردند .

آرايه : سگ مجاز از قلاده ي سگ (سطر چهارم)  درجمله = خلاصه ، متهم گردانيد = كنايه (به شك و ترديد افتاد) .  با توجه به نتيجه اي كه در خود كليله از اين داستان گرفته شده است : « اين مثل بدان آوردم تا مقرر گردد به حيلت و مكر ما را قدم در كاري بايد نهاد ، و آن گاه خود نصرت هر آينه روي نمايد.»

پيام آن : رسيدن به هدف با مكر و حيله،  القاي انديشه ،  فريب كاري .

 

آورده اند كه ...    صفحه ي 46     از گلستان سعدي باب چهارم (درفوايد خاموشي )

         يكي از شاعران پيش امير دزدان رفت و شعري در ثنا و ستايش او خواند. (امير) دستور داد تا لباس او را بكنند و او را از ده بيرون كنند . شاعر بيچاره برهنه در سرما مي رفت . سگها به دنبال او دويدند . خواست سنگي بردارد و سگها را از خود براند . زمين در اثر سرما يخ بسته بود . عاجز و درمانده شد . گفت : اين ها چه مردمان حرام زاده اي هستند ، سنگ را بسته اند و سگ ها را رها كرده اند .

امير از دور ديد و شنيد و خنديد و گفت : اي فرزانه (اي بسيار دانا) ، از من چيزي بخواه . گفت : لباس خود را مي خواهم اگر آن ها را به من ببخشي و لطف كني .

شعر : آدمي به خير و نيكويي ديگران اميدوار مي باشد ، من به خير تو اميدي ندارم ، دست كم به من شري نرسان  .

آرايه : سنگ ، سگ : جناس افزايشي  بسته و گشاده : تضاد ، بركنند و كنند :  بنا بر نظريه برخي ادبا جناس دارد بدون احتساب پيشوند ، پيام : هرسخن جايي و هر نكته مكاني دارد . عاقبت ثناگويي برنا مردمان .    بيت ارسال المثل است .

 

آورده اند كه ...      حكايتي از گلستان سعدي « حكايت 28 از باب اول در سيرت پادشاهان » صفحه ي66                                                                       

          درويشي گوشه نشين (وارسته از تعلقات دنيا) گوشه ي صحرايي نشسته بود. پادشاهي از كنار او (از كنار گوشه ي عزلت او ) عبور كرد.درويش از آن جا كه لازمه ي ملك  قناعت (= قناعتي كه مثل پادشاهي مي باشد) است سربلند نكرد و به او توجهي نكرد. پادشاه نيز از آن جا كه لازمه ي وقار و شكوه سلطنت است رنجيده خاطر شد و گفت : اين گروه صوفيان مثل حيوانات اند و لياقت و انسانيت ندارند . وزير به نزد درويش آمد و گفت : اي جوان مرد ، پادشاه زمين از كنار تو گذشت ، چرا تعظيم نكردي و شرط ادب را به جا نياوردي ؟ درويش گفت : به پادشاه بگو ، توقع و انتظار تعظيم و خدمت از كسي داشته باش كه از تو انتظار نعمت و مالي داشته باشد و نكته ي ديگر ، بدان كه پادشاهان براي حفظ و نگهداري رعيت و مردم پادشاه شده اند (پادشاهي خود را از قبل نگهداشت مردم دارند ) نه اينكه مردم آمده اند تا از پادشاهان اطاعت كنند .

پادشاه نگهدار و محافظ درويش است هرچند كه آسايش و آرامش در سايه ي شكوه دولت پادشاه حاصل مي شود.

(همان طور كه ) گوسفند براي چوپان و درخدمت او نيست بلكه چوپان و شغل چوپاني براي خدمت و محافظت گوسفند به وجود آمده است .  (اسلوب معادله )

گفتار و سخن درويش در نظر پادشاه استوار و سنجيده آمد ، گفت : از من خواهش و درخواستي بكن . گفت مي خواهم كه بار ديگر مايه ي زحمت من نشوي .

گفت : اندرزي به من بده . گفت  :

اكنون كه قدرت و نعمت در اختيار داري مردم را درياب (يا لحظه ها را درياب) زيرا دولت و قدرت و پادشاهي يك جا نمي ماند و از دستي به دست ديگر مي رسد .

دكتر خزاعلي مجرد را به معني عاري از آلودگي و علايق دنيوي آورده است .

از آن جا : به علت آن كه / سطوت : خشم و صولت و شكوه

خرقه پوشان : كنايه از اهل تصوف خرقه تنها متاع دنيوي است كه درويش در اختيار دارد.

سلطان روي زمين : در قديم ، هر ملتي بر اثر غرور قومي چنان مي پنداشت كه پادشاه كشور وي ، سلطان روي زمين و قبله ي عالم است .

قالب شعر: قطعه    فر : جلال و شكوه و زيبايي و نور و با فره و فرخ و فرخنده هم ريشه است . غالباً فر را به تشديد تلفظ مي كنند . ولي فر مشدد لفظي عربي = فرار كردن و گريختن است و البته درشعر آن را مشدد خواندن به ضرورت و اقتضاي وزن شعر است .

بيت دوم تمثيل

 عبارت همي خواهم كه دگر باره زحمت من ندهي نظير گفتار ديو ژانوس حكيم است ، مي گويند : اسكندر به ديدار وي آمد . او در خم منزل كرده بود . اسكندر خواست با او گفتگو كند وي خودداري كرد. اسكندر گفت : از من حاجتي بخواه . گفت : مي خواهم ميان من و آفتاب حايل نشوي . (درجمله ي : آن همي خواهم   آن : مفعول   و جمله ي بعد از همي خواهم مرجع آن مي باشد.

بيت : هست و دست : جناس   پيام بيت : ناپايداري قدرت    پيام حكايت : ترك علايق و عزلت و آزادگي و شجاعت .  آرايه تكرار و واج آرايي .

شعر حفظي   ص 67      وقت سحر 

قالب شعر       غزل از حافظ  وزن فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن بحر: رمل مثمن مخبون  محذوف

در بيشتر ابيات در ركن اول اختيار وزني فاعلاتن به جاي فعلاتن آمده است .

نوع ادبي : غنايي (عرفاني )  نوع توصيف   نمادين

1- ديشب سحرگاهان از اندوه تعلقات دنيوي مرا آزاد كردند و در آن تاريكي شب ، آب زندگي جاوداني عشق و معرفت را به من دادند.

آرايه : تناسب : ظلمت شب با آب حيات زيرا چشمه ي آب حيوان درون ظلمات است .

2- با تابش نور ذات حق مرا از بند خودپرستي آزاد كردند و از جام تجلي صفات شراب معرفت به من نوشاندند.

تجلي صفات: جلوه گر شدن صفات حق بر مخلوق .

مصراع اول تلميح به آيه ي 143 سوره ي اعراف «ولما جاء موسي لميقاتنا و كلمه ربه قال رب ارني ... »

چون موسي با هفتاد نفر بزرگان قومش كه انتخاب شده بودند وقت معين به وعده گاه ما آمد و خدا با وي سخن گفت موسي عرض كرد كه خدايا خود را به من آشكار بنما كه تو را مشاهده كنم . خدا در پاسخ او فرمود كه مرا تا ابد نخواهي ديد و ليكن در كوه بنگر اگر كوه به جاي خود برقرار تواند بود تو نيز مرا خواهي ديد . پس آن گاه كه نور تجلي خدا بركوه تابش كرد كوه را متلاشي ساخت و موسي بيهوش افتاد ... »

ابتدا شعشعه انوار ذات الهي را ديدم كه هم چنان كه موسي را در كوه طور از خود بيخود كرده بود مرا هم از خود بيخود ساخت و آن گاه صفات الهي بر قلبم تجلي كرد كه هم چون باده اي سكر آور بود.

3- چه بامداد فرخنده و چه شامگاه خجسته اي بود آن شب قدر ( آن شب مراد) كه برات و فرمان آزادي از قيد خودخواهي را به من دادند.

( شب قدر از شب هاي متبرك است و مناسبت آن با برات دادن : رسم سلاطين چنين بوده كه در اين شب هركس از رعايا خراج خود را داده باشد نوشته اي به اين مضمون كه خراج را تماماً داده است به او مي داده اند و آن را برات مي گفته اند . قول ديگر آن است كه خداوند در اين شب امر به نوشتن براتي براي خلاصي مومنان از آتش دوزخ مي دهد . )

4- بعد از اين روي من به سوي آينه اي خواهد بود كه جمال معشوق در آن نمودار است ، زيرا در آن جا از جلوه ي ذات الهي به من خبر دادند.

يعني براي پي بردن به ذات معشوق بايد به جمال او توجه داشت زيرا جمال هركس آيينه اي است كه ذات او در آن تجلي مي كند .

در نظر عارف چون سراسر جهان مصنوع دست خالق است ، از چگونگي صانع خود حكايت دارد ، مثل هر مصنوعي نمودار ميزان قدرت و روش كار صانع خويش است و عارف بايد با تامل در اين آينه به اوصاف معشوق پي برد. پس جهان آيينه ي وصف جمال معشوق است . مي گويد بعد از اين روي خود را منحصراً به سوي اين آيينه مي كنم و به تامل در آن مي پردازم .

آيينه ي وصف جمال مي تواند دل عارف نيز باشد .

آرايه : آيينه استعاره از دل عارف يا سراسر هستي است كه چون آيينه اي جمال حق را وصف مي كند )     « و» در مصراع اول به معني« به ، با» و حرف اضافه است .

5- اگر به مراد دل رسيدم و شاد شدم شگفت نيست ، زيرا سزاوار اين شادي و كامروايي بودم و اين ها را محبوب به عنوان صدقه (زكات ) به من ارزاني داشت .

زكات : خلاصه چيزي ،  در فقه آن چه به حكم شرع به درويش و مستحق دهند.

يعني من استعداد و شايستگي طي مراحل عالي را داشتم و به اين توفيق رسيدم ، پس عجيب نيست .

منظور از اين ها در اين بيت : 1- نجات از غصه      2- آب حيات    3- بيخود شدن از شعشعه ي پرتوذات

4- دادن باده ي تجلي صفات 5- شادي و كامروايي .

6- فرشته خوش خبر آن روز به من مژده رسيدن به اين دولت و اقبال را داد كه در برابر جور و جفاي او به من صبر و پايداري عطا كردند .

مقصود اين كه بر اثر صبر و تحمل در برابر مشكلات راه عشق بود كه سرانجام  به مقصود رسيدم .

7- اين همه شيريني كه از كلام من تراوش مي كند مزد شكيبايي ورزيدن بر محنت هاي عشق و طلب است كه به سبب تحمل آن ها به من شاخ نبات مقصود را بخشيدند .

آرايه : شهد و شكر كنايه از سخنان شيرين   صبر : ايهام تناسب دارد ، معني مورد نظر  1- تحمل و شكيبايي   2- معني دوم حنظل يا هندوانه ي ابوجهل است كه ميوه ي بسيار تلخي است و با كلمات شهد وشكر تناسبي از نوع تضاد برقرار مي كند( ايهام تضاد)

توضيحاتي درباره ي شاخ نبات :

1- شاخ نبات: آن چه به صورت شاخ (= شاخه ) در كوزه هاي نبات بر رشته ها بسته شود. اما در اين غزل استعاره است براي معبود و محبوب شيرين حركات . (درجستجوي حافظ از ذوالنور)

2- در فرهنگ آتند راج شاخ نبات نام معشوقه ي حافظ ذكر شده است .

3- شاخ نبات : شاخه ي گياه ، شاخه نباتات . شاخ نبات را غالب شارحان نام زني دانسته اند . دكتر زرين كوب مي نويسد : نام اين زن را افسانه هاي بعد شاخ نبات خوانده اند اما آن شاخ نبات كه در شعر حافظ به آن اشارت ها هست ، يك نام نيست ، كنايه است از هر معشوق شيرين كه وصل او مي تواند كام عاشق را شيرين بدارد .

4- گرچه هنوز در عصر ما نبات خانم به عنوان نام يك زن شناخته مي شود ، ولي به گمان نگارنده (حسينعلي هروي ) شاخ نباتي كه در بيت آمده با شاخه گياه نباتات مناسبت معني دارد و مراد از آن همان قلم ني است كه با آن مي نويسند ، پس شاخه گياه است ، نه نام يك زن . مي گويد اينكه سخن من تا اين حد شيرين شده بدين جهت است كه دركار نوشتن شتاب زدگي نكرده ام پس اجر خود را كه كلام شيرين است از اين شاخه نبات قلم خود دريافت داشته ام مقايسه شود با :

كلك حافظ شكرين ميوه نباتي ست به چين        كه در اين باغ نبيني ثمري بهتر از اين

در اين بيت نيز شاعر كلك خود را نبات يعني گياه ني معرفي كرده است .(شرح حافظ از حسينعلي هروي)

5- اراده ي استوار حافظ و دعاهاي شب زنده داران سحر خيز بود كه مرا از گرفتاري غم و اندوه روزگار نجات داد.

يعني اين توفيقي كه در سير مراحل عرفاني به دست آوردم بر اثر همت و پشتكار خودم و نيز دعاي اهل دل بوده است .

بند غم : تشبيه

منابع : حافظ خطيب رهبر و شرح غزلهاي حافظ از حسين علي هروي

 

آورده اند كه ...    ص 87

حكايتي از كتاب روضه ي خلد از مجد خوافي (قرن هشتم ) اين كتاب ، يكي از كتاب هايي است كه به تقليد از گلستان سعدي نوشته شده است .

يكي در جنگ احد حضور داشت ، گفت بسياري از ياران پيامبر در اين جنگ شهيد شدند ، آب برداشتم و اطراف تشنگان مي گشتم (درمتن حكايت شناسه ي اين فعل به قرينه لفظي حذف شده است .) تا ببينم چه كسي هنوز جان دارد ( رمقي از حيات در او باقي است .) سه تن از ياران را زخمي يافتم ، از تشنگي        مي ناليدند . وقتي آب به نزديكي يكي از آنان بردم ، گفت : به آن مجروح ديگر بده زيرا از من تشنه تر است . به نزد دومي بردم او نيز به سومين مجروح اشاره كرد و سومي نيز به اولي اشارت نمود . به نزد اولي برگشتم از تشنگي مرده بود ، به نزد دومي و سومي رفتم ، آنان نيز فوت كرده بودند .(جان دادن كنايه از مردن )

زندگي جوان مردان به اين شيوه بوده است كه جان خود را از روي جوان مردي مي بخشيدند و به اتفاق و همراهي با هم ، براي نجات و زندگي يكديگر ، مرگ خود را بر مي گزيدند .

قالب شعر : قطعه        پيام : ايثار و از خود گذشتگي

 

شعر حفظي   صفحه 88         روز وداع ياران

 قالب : غزل     شعر از سعدي     وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مستعفلن فعولن مستفعلن فعولن )

بحر مضارع مثمن اخرب  ( وزن دوري )

نوع ادبي : غنايي ( عاشقانه )  توصيف : تخيلي     اين شعر در شروع شدن با فعل متاثر از معلقه ي امروالقيس سروده شده است .

1- اجازه بده تا مانند ابر بهاري گريه كنم زيرا در روز خداحافظي ياران از شدت ناراحتي حتي سنگ نيز  مي نالد و مي گريد .

آرايه : واج آرايي ، تشبيه ، تشخيص (استعاره ي مكنيه ) اغراق

2- هركسي روزي شراب جدايي چشيده باشد و طعم جدايي را حس كرده باشد مي داند كه جدايي اميدواران (كساني كه به هم اميد بسته اند ) سخت و طاقت فرسا خواهد بود .

آرايه : تشبيه بليغ (شراب فرقت )  واج آرايي ش

3- به شتربان احوال چشم گريان مرا بگوييد تا در روزي چنين باراني (روزي كه من چنين مي گريم كه گويي از آسمان سيل مي بارد !) كجاوه بر شتر نبندند . = آماده و مهياي سفر نشود .

آرايه : مراعات نظير ، تشبيه  پنهان و مضمر (اشك به باران ) اغراق  واج آرايي « ا »

4- در چشم هاي ما اشك حسرت گذاشتند (ما را گريان و حسرت زده كردند ) مانند چشم گنهكاران كه در قيامت گريان است .

آرايه : تشبيه    نوع را : فك اضافه        واج آرايي « ا »     

نكته ي جالب در واج آرايي مصراع اول بيت 1 و3 و4 اين است كه هرجا بحث گريستن است شاعر با واج «ا» صنعت نغمه ي حروف مي سازد تا  تداعي گر هاي هاي گريه باشد.

5- اي صبح شب زنده داران ، جانم از انتظار به لب آمد (طاقتم به سر رسيد ) از بس كه مانند شب  روزه داران تاخير كردي و نيامدي .

آرايه : تشخيص ، تشبيه

هم مضمون با اين بيت ها ( ازسعدي )

به چه دير ماندي اي صبح كه جان من برآمد       بزه كردي و نكردند مؤذنان صوابي

يا

شب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد                تو بيا كز اول شب در صبح باز باشد

6- چندين رنج و حكايتي كه تاكنون از ماجراي عشق تو بر شمرده ام حتي به اندازه ي يكي از هزاران اندوه دلم نيز نبوده است . آرايه : اغراق

7- اي سعدي . اين عشق و محبت در طي روزگاران طولاني به دل من نشسته است . پس نمي توان آن را به راحتي از دل بيرون كرد مگر روزگاران درازي از آن بگذرد .

آرايه ها : تكرار  ، كنايه   = مهر بردل نشستن  : علاقه مند و عاشق شدن .      واج آرايي : ن

8- چه قدر براي تو ( از رنج خود = رنج فراق ) حكايت كنم ، شرح آن به همين اندازه كافي است ، بقيه ي آن را جز به غمگساران (كساني كه رنج و غم انسان را مي زدايند ) نمي توان به كس ديگري گفت .

آرايه : واج آرايي

 

آورده اند كه ...    حكايتي از اخلاق الاشراف نوشته عبيد زاكاني   طناز قرن هشتم

       مرگ بزرگي از ثروتمندان كه در ثروت ، قارون روزگار خود بود فرا رسيد ، از ادامه ي زندگي نا اميد شد . فرزندان خود را كه بچه هاي خاندان بخشش و سخاوت بودند ! حاضر كرد و گفت : اي فرزندان ، روزگاري دراز براي جمع آوري ثروت زحمت سفر و حضر تحمل كردم (حضر متضاد سفر) و گلوي خود را با پنجه ي گرسنگي فشار دادم .( گرسنگي كشيدم ) تا توانستم اين چند سكه ي طلا را بيندوزم . برحذر باشيد (از بي مبالاتي ) يا مراقب باشيد (زنهار : صوت تحذير و تنبيه ) و از نگهباني و مراقبت آن غفلت نكنيد و به هيچ وجه آن را خرج نكنيد و مطمئن باشيد كه خداوند ، طلا (مجازاً مال و ثروت ) را عزيز و گرامي خلق كرده است پس هركس آن را خوار و بي مقدار بشمارد ، خوار و ذليل   مي شود ، اگر كسي به شما بگويد كه پدرتان را در خواب ديدم كه خوراك گوشت مي خواهد (كه برايش فاتحه دهيد) برحذر باشيد و فريب مكر ان را نخوريد زيرا من چنين نگفته ام و مرده غذا نمي خورد. (حتي) اگر من خود نيز در خواب به شما ظاهر شدم (به خواب شما آمدم) و همين را از شما به التماس بخواهم به آن توجه نكنيد ، زيرا آن خواب ، كابوس و روياي پريشان ناميده مي شود ، احتمالاً شيطان اين خواب را در نظر شما آورده است . من چيزي را كه در طول زندگي خود نخورده ام در مرگ خود آرزوي آن رانمي كنم . اين سخن را گفت و جان به نگهبان جهنم تسليم كرد . (كنايه : مردو به جهنم رفت)

نكات: (اكابر جمع مكسر اكبر ، بزرگي كه قارون ...  : تشبيه و تلميح : جگرگوشگان كنايه از فرزندان

طفلان خاندان كرم : طنز و تهكم      سفر و حضر : تضاد ، سر پنجه گرسنگي : استعاره مكنيه . (عزيز و خوار) و (زندگي و مردگي )تضاد : پيام : تحقير و مذمت خست و مال دوستي 

 

شعر حفظي       شراب روحاني     صفحه 117

قالب غزل از شيخ بهايي (قرن 10 و11 )

وزن : فاعلات مفعولن   فاعلات  مفعولن   (وزن دوري ) بحر  مقتضب مثمن مطوي مقطوع .

نوع ادبي : غنايي (عرفاني) نوع توصيف : نمادين

1- اي ساقي ، از آن شراب روحاني و معنوي (شراب معرفت و عشق ) جامي به من بده تا لحظه اي از اين حجاب تاريك نفس آسوده شوم .

 آرايه ها : مراعات (ساقي و شراب) ، شراب استعاره از عشق و معرفت . حجاب ظلماني استعاره از اطوار نفس . ساقي : استعاره از واسطه ي رساندن فيض الهي .

ساقي : در ادبيات عرفاني بر معاني متعدد اطلاق شده است گاه كنايه از فيض مطلق خداست . و گاه بر ساقي كوثر اطلاق شده و به استعاره از آن مرشد كامل يا پير طريقت نيز اراده كرده اند .

2- گيسوي پريشان او را ديدم و با خود گفتم اين همه پريشاني مايه ي حيرت من شده است .

نشانه ي جمال او را ديدم ، اين جمال سبب حيرت بيشتري در من شد ، هرچه به وصال نزديك تر شدم حيرت من بيشترشد. پريشاني برسرپريشاني،جمال برجمال به من رخ نمودو مرا دچار حيرت بيشتر نمود.

اين بيت بيانگر يكي از مفاهيم عميق عرفاني است . طره ي پريشان تجلي حق است . تجلي : ظاهر شدن ، روشن شدن ، جلوه كردن . تجلي سه قسم است : تجلي ذات ، تجلي صفات ، تجلي افعال . براي اطلاع بيشتر به شرح گلشن راز از لاهيجي و فرهنگ اصطلاحات عرفاني از سجادي و مرصادالعباد مي توان رجوع كرد.

3- نگار و محبوب بي وفاي من به روزگار و كارمن خنده هاي پنهاني و عشوه هاي مخفيانه مي كند .

عاشق از شدت شوق ادب را رها مي كند : بي وفا نگار من . اما اين بي ادبي عين ادب است . خنده ي معشوق براي جذب عاشق است . خنده ي زير لبي معشوق به اين معني است كه مي گويد اي عاشق تو شايسته ي راه ما نيستي ولي در عين حال رهايت نيز نمي كنيم . و با اين كار آتش شوق عاشق را تيزتر  مي كند .

4- همه ي هستي و ايمان خود را به يك نگاه باختيم و به اين باخت رضايت داريم ، اي دل در قمار عشق حقيقتاً ندامت و پشيماني وجود ندارد.

مصراع دوم : استفهام انكاري ، آرايه : تشبيه (قمارعشق)   دل مجاز از انسان ، مراعات : باختن و قمار .  دل باختن : كنايه از عاشق شدن .

5- خانه ي دل ما را با لطف و بخشش خود آبادان كن تا قبل از آن كه اين خانه (دل) نابود شود .

آرايه : تشبيه خانه ي دل / خانه در مصراع دوم استعاره از دل .

6- ما تيره روزان شايسته ي چيزي جزبلا نيستيم، پس هربلايي را كه مي تواني بردل من (شاعر) وارد كن .

بلا: مصيبت ، امتحان در نزد سالكان يعني امتحان دوستان به انواع بلاها كه هرچند بلا بربنده قوت پيدا كند ، قربت زياده شود . بلا لباس اوليا و غذاي انبياست .  متناسب با اين بيت:

هركه در اين بزم مقرب تر است        جام بلا بيشترش مي دهند

شبلي خطاب به خداوند مي گويد: همه تو را به خاطر نعمت هايت دوست دارند و من به خاطر بلاهايت و ... (فرهنگ اصطلاحات عرفاني سجادي  ص199 )

 

آورده اند كه ... ص 118

حكايت اول از تذكره ي دولتشاه سمرقندي قرن نهم .

از سلطان سنجر در آن وقت كه به دست غزها (اقوام مهاجم ) گرفتار شده بود ، پرسيدند : به چه علت پادشاهي به اين پهنا و آباداني كه داشتي ، اين گونه از بين رفت ؟

گفت : مشاغل و كارهاي بزرگ را به دست مردم حقير سپردم و كارها و پست هاي حقير را به دست مردم بزرگ ، مردم حقير و ناتوان ، توانايي انجام كارهاي بزرگ را نداشتند و مردم بزرگ نيز از انجام كارهاي حقير عار داشتند و آن ها را دور از شان خود مي دانستند و به دنبال انجام دادن آن نرفتند .

در نتيجه هردو كار از بين رفت و ضعف و سستي به مملكت راه يافت و كارهاي لشكري (مربوط به ارتش) و كارهاي كشوري (مربوط به امور كشور داري ) هردو رو به نابودي و فساد گذاشت .

پيام : سپردن هر مسئوليت به اهلش و عاقبت عدم سياست و حكومت داري صحيح )

حكايت دوم  از لطايف الطوايف (كتابي در 14 باب نوشته ي فخرالدين علي كمال الدين حسين واعظ متخلص به صفي ازواعظان مشهور هرات تاليف اين كتاب در سال 939 هجري در غرجستان اتفاق افتاد.)

فرد بي ادبي ، مطابق منش خود رفتار مي كرد (بي ادبي مي كرد / گران جان : كسي كه جان ناهموارش مثل باري بر او و روحش سنگيني مي كند ، كنايه از آدم فرومايه و پست ) شخص شريف و ظريفي اورا سرزنش كرد . فرمايه گفت : چه كار كنم ؟ سرشت مرا چنين آفريده اند . گفت : گل وجود(سرشت) تو خوب و زيبا آفريده شده است  امابه خوبي تحت تعليم و تربيت قرار نگرفته است . (گران جان مي خواهد از آفرينش ايراد بگيرد و بي معرفتي خود را گردن آن بيندازد و از گردن خود ساقط كند و فردنكته سنج نيز به ظرافت ايراد را به خود او برمي گرداند . )

آب و گل : مجازاً وجود  ، كم لگد خورده : كنايه (تعليم نيافته )  پيام : اهميت تربيت و تعليم .

 

آورده اند كه ... ص 132  حكايتي ديگر از روضه ي  خلد مجد خوافي  قرن 8

شخصي بسيار بدهكار شده بود . او را نزد فرد سخاوتمندي راهنمايي كردند . فرد مقروض او را در بازار پيدا كرد كه با درهمي (سكه اي) معامله مي كرد و بر سر دانه اي (ذره اي) چانه مي زد ، برگشت . (از درميان گذاشتن گرفتاري خود منصرف شد )

با خود انديشيد كه : تو كه براي سكه اي اينقدر چانه مي زني چگونه كسي مي تواند از تو انتظار كرم و بخشش داشته باشد ؟

شخص سخاوتمند متوجه شد كه آن فرد براي كاري نزدش آمده است ، به دنبالش رفت و گفت : براي چه كاري آمده اي ؟ گفت : براي هر كاري آمده بودم ، بيهوده بود. آن فرد به غلام خود اشاره اي كرد ، كيسه اي محتوي هزار سكه ي طلا به او داد. مرد متعجب شد ، گفت : آن كارت (چانه زدنت) چه بود و اين بذل و بخششت چه ؟ گفت : آن جا معامله بود و اين كار ، نشانه ي جوانمردي است . سستي كردن در معامله پاداشي ندارد و انسان با آن منتي بر كسي ندارد ولي به تاخير انداختن اين كار ، دور از جوانمردي و مردانگي است . اهمال : فروگذاشتن ، سستي كردن      امهال : مهلت دادن ، زمان دادن  صنعت جناس قلب كه البته با توجه به كتاب ادبيات 3 صنعت جناس (مثل بنات نبات ) كرمي و درمي : جناس (صره = هميان = بدره = كيسه ) صنعت سجع نيز در برخي عبارات ديده مي شود .  پيام : هركاري بايد در موقعيت مقتضي خود انجام شود.

 

آورده اند كه ...     حكايتي از اسرارالتوحيد نوشته ي محمد بن منور   قرن 6       ص 155

         زماني بافنده اي به وزارت رسيده بود . هر روز صبح زود بر مي خاست و كليد بر مي داشت و در خانه (دراتاقي ) را باز مي كرد و تنها (به تنهايي) داخل آن جا مي رفت و مدتي در آن جا مي ماند . پس بيرون مي آمد و نزد سلطان مي رفت . به امير (ماجرا را) خبردادند كه چه مي كند . امير به اين فكر افتاد كه در آن خانه چيست ؟

        روزي ناگهان (بدون خبر قبلي ، يك مرتبه ) به دنبال وزير وارد خانه شد . گودالي در آن خانه ديد مانند گودالي كه بافندگان دارند ، وزير خود را (نيز) ديد كه پاي خود را درون گودال برده است . امير به او گفت كه اين چيست ؟ وزير گفت : اي امير ، اين همه دولت ، ثروت و مقام كه من دارم همه از آن امير است (متعلق به امير است ) ما گذشته ي خود را فراموش نكرده ايم كه چه كاره بوده ايم ! هر روز به ياد خود مي آورم كه به اشتباه نيفتم (فكر كنم كه جد اندر جد وزير بوده ام! ) امير انگشتري  سلطنت را از انگشت بيرون آورد و گفت : بگير و در انگشت كن . تا امروز وزير بوده اي از اين به بعد امير خواهي بود.

پيام : بس واضح است : قدرت نبايد غرورآفرين باشد طوري كه انسان گذشته ي خود را فراموش كند . مشابه اين حكايت در كتاب تاريخ بيهقي جلد 2(تصحيح دكتر خطيب رهبر) در مورد يعقوب ليث آمده است (ص 397 و 398 )

 

آورده اند كه ...    حكايتي از سندبادنامه      ظهيري سمرقندي       ق :7   (صفحه 178)

        شتري و گرگي و روباهي به جهت هم نشيني و همراهي با هم مسافرت كردند و با آنان به عنوان آذوقه ي سفر قرص ناني بيشتر همراه نبود . وقتي مدتي رفتند و خستگي و رنج سفر به آنان اثر كرد ، كنار ساحل آبي (نهري) نشستند و بين آنان بر سر گرده ي نان دعوا و مرافعه پيش آمد . تا عاقبت قرار گذاشتند كه هركدام زودتر متولد شده است (كهنسال تر است ) در خوردن نان از ديگران سزاوارتر باشد . گرگ گفت : قبل از آن كه خداوند والامرتبه اين جهان را بيافريند ، مادرم هفت روز قبل از آن مرا زاييد ! روباه گفت : راست مي گويي ، من آن شب در آن جا حاضر بودم و چراغ براي شما گرفته بودم و به مادرت در تولد تو ياري مي رساندم ! اشتر وقتي گفتگوهاي گرگ و روباه را بدين گونه شنيد ، گردن دراز كرد و نان را گرفت و خورد و گفت : هركس مرا ببيند ، حقيقتاً متوجه مي شود كه من از شما بسيار مسن تر (بزرگ تر) هستم و بيشتر از شما دنيا ديده ام  و بيشتر بار تحمل كرده ام .

پيام : عاقبت لاف زدن و گزاف گويي

 

شعر حفظي    ملك سليمان   غزلي از خواجوي كرماني     قرن 8   ص 179

وزن : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن   بحر : رمل مثمن مخبون  محذوف     نوع ادبي : غنايي تعليمي

ب 1 : در نظر صاحب نظران (اهل بينش عرفا) پادشاهي سليمان مثل باد است (گذرا است ) بلكه سليمان واقعي كسي است كه از قيد و بند پادشاهي آزاد باشد.

ملك سليمان برباد بودن ايهام دارد : حكمروايي سليمان بر باد- برباد رفتن سرير او

درشعر حافظ نيز اين نمونه هست (حافظ خرمشاهي جلد اول شرح غزل 36 بيت 2 ص 322 )

بادت به دست باشد اگر دل نهي به هيچ           در معرضي كه تخت سليمان رود به بـــــاد

جايي كه تخت و مسند جم مي رود به باد         گر غم خوريم خوش نبود به كه مي   خوريم       حافظ

     بيت تلميح دارد

ب 2- آن كه مي گويند دنيا بر آب بنا شده است ، اي خواجه (اي بزرگ) بدان توجه نكن زيرا اگر به حقيقت نگاه كني مي بيني كه برباد بنا شده است . (سست و بي ارزش است)

آرايه : مراعات ، اشاره (تلميح) به اعتقاد گذشتگان راجع به استقرار دنيا (زمين) بر شاخ گاو و در نهايت كه مي گويند همه ي اينها بر فراز سنگ پشتي يا يك ماهي بر آب قرار دارد.

ب 3- به اين روزگار كه مثل پيرزن عشوه گري است دلباخته و علاقه مند نشو زيرا اين روزگار (دنيا) مثل عروسي است كه به عقد دامادهاي بسياري درآمده است (پيمانش دائمي نيست و بي وفاست )

آرايه : پيرزن دهر  : تشبيه / عروس و داماد : مراعات / اين (دنيا ) را به عروس تشبيه كرده / مصراع دوم تمثيل  .  مضمون اين بيت را حافظ چنين آورده است : (حافظ از اين غزل در وزن و قافيه پيروي كرده است .)

مجو درستي عهد از جهان سست نهاد        كاين عجوزه عروس هزار داماد است

و از جلال الدين همايي مي خوانيم :

مهمان سراست خانه ي دنيا كه اندرو      يك روز اين بيايد و يك روز او رود

ب 4 خاك بغداد در مرگ خلفا مي گريد ( بر بي وفايي دنيا كه حتي به خلفا نيز وفا نكرده است ) و اگر چنين نبود ، پس اين رودخانه اي كه در بغداد جاري شده از كجا آمده و منشاء آن چيست ؟

آرايه : اغراق ، تشخيص    حسن تعليل (زيرا علت  روان بودن رود چيز ديگري است ) تكرار (بغداد )

ب5- اگر دامنه ي كوه را مي بيني كه مملو از لاله هاي شاداب و خوش آب و رنگ است از آن راه عبور مكن وفريب مخورزيرا آن لاله ها درحقيقت خون دل فرهاداست(ازخون دل فرهاداين لاله ها رسته است)

آرايه: تلميح به داستان فرهادو شيرين / مراعات : كوه و فرهاد   مرو از راه : كنايه 

 تشبيه (خون دل به لاله )

ب6- مثل نرگس چشمان خود را باز كن و ببين كه چه قدر چهره هاي مثل گل و قامت هاي مثل شمشاد خوابيده است .(مرده است )

آرايه : مراعات : نرگس ، گل ، شمشاد / چشم ، روي و قامت / تشبيه روي به گل ، قامت به شمشاد / تشخيص مثل نرگس چشم بازكن براي نرگس چشم قائل شده است .

ب7- بر در اين دنيا كه مثل كاروان سرايي كهنه است خيمه ي انس برپا مكن (بدان دل نبند كه ناپايدار است) زيرا پايه و اساس آن سست است .

آرايه : خيمه نزن كنايه از اقامت نكن . خيمه ي انس : تشبيه ، كهنه رباط : تركيب وصفي مقلوب : رباط كهنه استعاره از دنيا . اساسش بي بنياد است : پارادوكس (متناقض نما )

ب8- خواجو نصيبي جز غم و اندوه از جهان ندارد. خوشا به حال كسي كه از قيد و بند دنيا آزاد و رهاست.

آرايه: تضاد ، نوع را : مالكيت (تبديل فعل )

از جهان آزاد بودن كنايه از ترك تعلقات مادي كردن .

 

پايان

گروه آموزشي زبان و ادبيات فارسي استان فا

اشعار حفظي ادبيات فارسي سوم انساني

معني اشعار حفظي  ص 44

تاب بنفشه

قالب غزل از حافظ سبك عراقي      نوع ادبي : غنايي    نوع توصيف : نمادين تخيلي

وزن : مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن بحر : رجز مثمن مطوي مخبون

رديف : تو قافيه مشك ساي ، دل گشاي ، دعاي ، براي ، گداي ، رضاي ، سراي ، جاي ، سخن سراي

حروف قافيه : حروف اصلي 1 (قاعده ي يك) الحاقي : «ي» تبصره يك

1- زلف خوشبو و معطر تو بنفشه را به پيچ و تاب مي اندازد و رنجه مي دارد و لبخند شادي بخش تو دهان تنگ غنچه را رسوا مي سازد.

آرايه : ايهام : تاب بنفشه مي دهد : 1- طره ي تو به بنفشه گوشمال مي دهد (بنفشه را به تب و تاب     مي افكند ) 2- طره ي تو تابدار است و گويي بنفشه را تاب مي دهد . طره ي خود را مفتول مي سازد (مفتول : تابيده شده ، تاب داده شده ، پيچيده )

ايهام در پرده ي غنچه مي درد : 1- غنچه را رسوا مي سازد (كنايه)  2- خنده ي تو غنچه دهانت را باز و شكوفا مي كند .( خنده دل گشاي تو باعث شكوفايي غنچه مي شود .)

تناسب : بنفشه و غنچه

2- اي گل خوشبوي من (معشوق) بلبل نغمه ساز خود (عاشق ) را در آتش جفا و هجران مسوزان زيرا هر شب تا بامداد صادقانه براي تو دست به دعا بر مي دارد .

تناسب : گل و بلبل        استعاره : گل (معشوق)   بلبل (عاشق خود شاعر )

كنايه : مسوز : نابود مكن

3- من كه از نازك دلي از دم فرشتگان هم آزرده مي شدم اينك در راه وصال تو خرده گيري و گفت و گوي جهاني را تحمل مي كنم .

اغراق      عالم : مجاز   مردم عالم        قال و مقال : جناس ناقص افزايشي

4- سلطنت و شكوه عشق را بنگر كه چگونه گداي اين آستان در عالم فقر با فخر و مباهات لبه ي كلاه سلطاني خود را به آئين سروري خم مي دهد . (در غزل ديگر خواجه مي فرمايد:

به باد ده سرو دستار عالمي يعني       كلاه گوشه به آيين سروري بشكن

دولت عشق : تشبيه         گداي تو   گوشه ي تاج سلطنت را مي شكند  : تناقص

استعلامي : دولت عشق خود عشق است كه حافظ آن را به دولت ، به بخت مساعد تشبيه كرده است . گوشه ي تاج يا كلاه را شكستن يعني تو (خم) دادن يك طرف كلاه كه در كلام حافظ تعبيري است به معني آسودگي خيال و بي اعتنايي .

عاشق تو ، خود چيزي ندارد اما از دولت عشق چنان مفتخر است كه گويي تاج سلطنت برسر دارد. مضمون حديث« الفقر فخري» نيز در ذهن حافظ بوده است و اگر اين بيت را داراي تفسير عارفانه بدانيم با آن حديث مربوط مي شود كه مردان حق ، از دولت عشق حق سلطنت معنوي دارند .

5- هر چند دلق زاهدانه و ساغر باده با هم سازگاري ندارد ، با اين همه براي خوشنودي تو اي محبوب من آن چه در تصور آيد خواهم كرد يعني گاه ساكن ميخانه مي شود و گاه مقيم دير .

تضاد: خرقه ي زهد و جام مي . نقش زدن كنايه از رل بازي كردن ، صورت سازي كردن ، حيله كردن .

6- آن زمان كه فداي تو شوم و سر پر آرزوي من خاك درگاه تو شود ، شور و هيجان  شراب محبت تو آن دم از سرم بيرون مي رود . (زماني عشق تو از سرم بيرون مي رود كه فداي تو  شده باشم )

متناسب با مصراع : دردل دوست به هر حيله رهي بايد كرد .

تشبيه : شراب عشق ، واج آرايي : ش و س ، سرمجاز از انديشه .  سرم خاك در سراي تو شود : كنايه   فداي تو شوم ، بميرم    تلميح به حديث پيامبر : كه از هردلي راهي به سوي خدا است .(الطرق الي الله بعدد انفاس الخلائق )

7-خيال تو در غرفه ي والاي ديده ي من جاي گزيده است ، اينك جاي دعا كردن است و مي گويم : جاي تو هرگز از وجود گرامي تود تهي مباد . مقصود آن كه هميشه تندرست بماني .

تشبيه : شاه نشين چشم من    تكرار (جا)

شاه نشين چشم من تكيه گاهي براي خيال تو است .

8- چهره ي تو گلزاري با صفاست به ويژه كه در اين بهار زيبايي ، حافظ خوش گفتار بلبل خوش نغمه ي تو گشت . (زيبايي تو چون بهاري است و من با اشعار خود زيبايي هاي تو را وصف مي كنم )

تشبيه : عارض به چمن خوش و خرم     بهار حسن             حافظ به مرغ سخن سرا

                                                     مشبه به     مشبه                   مشبه           مشبه به 

تناسب : چمن ، بهار ، مرغ

منابع : حافظ خطيب رهبر و حافظ نامه خرمشاهي

 

شعر حفظي         سلسله ي موي دوست  ص94

قالب غزل  از سعدي سبك عراقي   وزن : مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن   بحر منسرح مثمن مطوي مكشوف

نوع ادبي : غنايي   نوع توصيف : تخيلي

رديف: ست     قافيه : بلا ، ماجرا ، خون بها ، ما ، هوا ، چرا ، جفا ، روا ، دعا

حرف قافيه «1»  قاعده ي 1

1- زنجير گيسوي محبوب چون حلقه ي دامي است كه عاشق را گرفتار مي سازد ، هركس عاشق نيست و در حلقه ي عشق گرفتار نشده است .  از ماجراي عاشقي بي خبر است .

آرايه : تشبيه  : سلسله ي موي دوست       سلسله ي موي دوست   به حلقه ي دام بلا  /  دام بلا

                                                                  مشبه                                          مشبه به

2- اگر در برابر چشمانش مرا بي دريغ با شمشير بكشند  باز هم يك لحظه ديدن او براي صدها عاشق چون من خون بهاست يا صدها عاشق چون من خون بهاي يك نظر ديدن اوست (ديدن يك نظر او خون بهايي دارد كه مرگ و كشته شدن ما آن را مي پردازد . )

آرايه : صد چون من : كنايه از كثرت   زدن به تيغ : كنايه از كشتن

3- اگر جانم را در راه وصال يار از دست بدهم حيف نيست چرا كه يار از جانم هم براي من عزيزتر و دوست داشتني تر است .   تكرار : دوست

4- سرمايه ي انسان پرهيزگار نيروي صبر و عقل است اما عقل عاشق ، گرفتار عشق و صبر او اسير هواي عشق شده است .

مصراع دوم تشخيص

5- عاشق گرفتار ، تمام وجودش تسليم عشق است و جرئت سخن و اعتراض هم ندارد كه در كار عشق چون و چرايي كند .

دلشده كنايه از عاشق    پاي بند كنايه از گرفتار     گردن و جان مجازاً تمام وجود  كمند استعاره از عشق . زهره مجازاً جرئت .

6- معشوق مالك و صاحب اختيار ملك وجود آدمي است و حاكم رد و قبول همه چيز است . هركاري كند ستم نيست بلكه اگر تو شكوه و شكايت كني ستم است .

مالك و ملك   اشتقاق    رد و قبول : تضاد      ملك وجود : تشبيه      (مالك و حاكم ) ، (جور و جفا) : تناسب

7- اگر مرا از سر لطف و محبت مورد نوازش قرار دهي و اگر با خشم و عتاب مرا بسوزاني حكم و امر تو براي من مطاع است و هر تنبيهي كني برمن جاري و روان است .

آرايه : لطف و قهر ، بنوازي و بگذاري تضاد      روان ، روا    جناس

متناسب با ابيات :

1- اگر تو زخم زني به كه ديگر ي مرهم            وگرتو زهر دهي به كه ديگري ترياك

2- آشنايان ره عشق گرم خون بخورند              ناكسم گر به شكايت سوي بيگانه روم

3- هرچند بردي آبم روي از درت نتابم              جور از حبيب خوش تر كز مدعي رعايت

4- به تيغم گر كشد دستش نگيرم                        وگر تيرم زند منت پذيرم      

8- اي سعدي اخلاق دوست به هر شيوه اي باشد خوشايند و نيكوست حتي اگر دشنام و ناسزا بگويد . از لب شيرين او هم چون سخني خوب و مثل دعا شنيدني است .

آرايه : دشنام و دعا : تضاد   لب شيرين : حساميزي                   تشبيه : دشنام او مثل دعاست .

متناسب با بيت 6

 

شعر حفظي      مردان خدا       ص 103

قالب غزل شاعر: ميرزا عباس بسطامي معروف به  فروغي  قرن 13 (1274-1213 هـ . ق) از بزرگ ترين غزل سرايان دوره بازگشت ، شاعر دوره ي قاجار

نوع ادبي : غنايي (عرفاني)   نوع توصيف : نمادين       وزن مفعول مفاعيل مفاعيل فعولن  بحر هزج مثمن

اخرب مكفوف محذوف   قافيه : دريدند ، نديدند ، شنيدند ، تنيدند ، طلبيدند ، گرويدند ، خريدند، نبريدند ، پريدند  .    حروف قافيه : اصلي : يد ( قاعده 2 )      الحاقي -  ند تبصره 1

1- صاحب دلان و انسان هاي كامل پندارها و اوهام را كنار زدند يعني همه جا غير از خدا چيز ديگري را نديدند . آرايه : تشبيه  پرده ي پندار     پرده را دريدن : كنايه از كنار زدن (در اينجا )

2- آن ها هرگونه عمل كردند همان گونه نيز پاداش آن را ديدند و هر كلامي بر زبان آورند نتيجه آن را نيز به چشم ديدند  (تجربه كردند)

تكرار دست و نكته : كنايه مصراع اول    پاداش مطابق عمل است

3- افسوس كه در سر راه انسان دام ها و جاذبه هاي بسياري براي فريب او قرار داده اند .

دانه و دام : تناسب و استعاره از فريب هاو جاذبه هاي كاذب دنيوي .

4- از ذات انسان هاي با صفاي سحرخيز همت طلب كن زيرا آنان از دنيا و آخرت تنها خداوند يگانه را برگزيده اند .

منظور از يكي : خداوند يكتا

5- آگاه و برحذر باش به دامن آن كساني كه از حق و حقيقت بريده اند و به باطل رو آورده اند چنگ مزن و به آنان متوسل نشو.

 زنهار : صوت (شبه جمله ) جمله ي يك جزئي ،   حق و باطل : تضاد     دست نزدن : كنايه از متوسل نشدن  بريدن از حق  كنايه : روي برگرداندن و جداشدن از حق .

6- وقتي مردم در قيامت كه بازار عرضه ي حقيقت است حاضر شوند يقين دارم كه از شرمساري      نمي توانند اعمالي را كه در دنيا كسب كرده اند در پيشگاه خدا عرضه دارند .

بازار حقيقت : تشبيه        كنايه از روز قيامت    متاع استعاره از اعمال

 نفروشندكنايه از عرضه نكردن و خريدند كنايه از كسب كردن     مراعات : بازار ، متاع و فروختن

7- انسان سطحي نگر از وجود عالي خداوند غافل است زيرا هركس شايستگي درك عشق و معرفت الهي را ندارد .

كوتاه نظر كنايه از افراد سطحي نگر ، سرو بلند استعاره از خداوند   مصراع دوم تمثيل و ضرب المثل و كنايه

8- اي فروغي ، عارفان و عاشقان همچون پرندگان تندپرواز از قيد وبند دنياي خاكي خود را به اوج آسمان كمال رسانيدند.

مرغان نظر باز ... استعاره از عارفان و عاشقان و سالكان حقيقت   دامگه خاك تشبيه

خاك مجازاً دنيا   خاك و افلاك : تضاد

 

شعر حفظي  ص 119    ميلاد آدم  

از اقبال لاهوري شاعر فارسي زبان پاكستاني    معاصر   از رهبران اصلاحات ومنادي بازگشت به خويشتن در هند و پاكستان    قالب : غزل    نوع ادبي : غنايي      توصيف : نمادين

وزن : فاعلاتن   (فعلاتن) ، فعلاتن فعلاتن فعلن  رمل مثمن مخبون محذوف

رديف پيدا شد    قافيه : خونين جگري ، صاحب نظري ، خود نگري ، پرده دري ، دگري ، دري

حروف اصلي قافيه - ر  (قاعده ي 2)   الحاقي : ي     تبصره ي يك

1- عشق ( با آفرينش انسان ) فرياد كشيد كه موجود رنج كشيده اي آفريده شد و زيبايي برخود لرزيد كه انسان صاحب  بصيرتي به وجود آمد .

تشخيص ، كنايه : خونين جگر(دردمند )   ، صاحب نظر (بصيرو آگاه)

2- سرشت از اين كه در اين دنياي مجبور (دنيايي كه اصولش بر جبر بنا شده است ) فرد به خود پردازنده ، مبارزه كننده با غرور و در عين حال خودشناسي پديد آمد ، آشفته و نگران شد .

هم سازي ناسازها  : خود نگر     خود شكن     پارادوكس  و تشخيص    خودگر و خود نگر : جناس

خودشكن كنايه از متواضع

3- در لحظه ي خلقت انسان خبري به سوي ساكنان عرش رفت كه : اي ساكنان حرم آسمان برحذر(به هوش) باشيد كه آشكار كننده ي اسرار ، آفريده شد .

آرايه : تشبيه : شبستان ازل ، پرده دركنايه از افشاگر / پردگيان استعاره از ملكوتيان

4- آرزو بي توجه و بي خبر از خود قدم به هستي نهاد و (درهمان حال) جهان ديگري به وجود آمد .

آغوش حيات : تشخيص ،  آرزو چشم واكرد : تشخيص و كنايه از به وجود آمد ، هست شد .

5- زندگي گفت در تمام عمر رنج كشيدم تا بالاخره دري (درعشق) به سمت گنبد آسمان گشوده شد .

گنبد استعاره از آسمان ، در : عشق واميد / زندگي گفت : تشخيص

در خاك تپيدم كنايه : رنج كشيدم و انتظار كشيدم

محور كلي شعر خلقت انسان

شعر حفظي   ص 148   باز آمدم چون عيد نو

غزل از مولوي    نوع ادبي : غنايي (عرفاني)   سبك عراقي

وزن مستفعلن   مستفعلن   مستفعلن   مستفعلن   بحر رجز

رديف بشكنم  قافيه زندان ، دندان ، پادشاهان ، شيطان ، دربان ، گردان ، نان ، فرمان 

حروف قافيه : ان        قاعده ي 2

1- دوباره مثل عيدنو برگشتم تا از زندان نفسانيات خود را رهايي بخشم و چنگال و دندان روزگار كشنده و قاتل را بشكنم (قدرت او را نابود كنم و تحت تسلط خود در آورم )

آرايه : تشبيه بازگشت خود به آمدن عيد   قفل زندان : استعاره از نفسانيات دنيوي

چرخ استعار  از فلك    چرخ مردخوار : استعاره مكنيه   چنگال و دندان : مراعات   چنگال و دندان چرخ استعاره ي مكنيه      چنگال و دندان چرخ را بشكنم : كنايه از برآن پيروز شوم   نوع را : فك اضافه

2- هفت ستاره ي بي آبرو و عناصر اربعه كه سرنوشت آدميان را تعيين مي كنند و آنان را نابود مي كنند بساطشان رابر چينم و غرور و قدرتشان را از بين ببرم . (آمده ام تا تاثير و نفوذ آنان را بر سرنوشت از بين ببرم )

آرايه : تلميح به باور پيشينيان بر تاثير ستارگان بر سرنوشت آدم ها

هفت ستاره عبارت انداز : 1- قمر (=ماه)  2- عطارد (تير)  3- زهره (ناهيد )   4- شمس (خورشيد)

5- مريخ (بهرام)    6- مشتري (اورمزد)    7- زحل (كيوان)

بي آب كنايه از بي آبرو و بي رونق     خاكيان مجازاً آدميان     خاك (درخاكيان ) ، آب ، آتش و باد

مراعات نظير   شكستن باد ، زدن آب بر آتش   كنايه از نابود كردن و دگرگون كردن .

3-وقتي اراده و عزم او را در لطف برخود ديدم مطيع و پيرو او شدم  حقير و تسليم او شدم تا شيطان را نابود كنم .   بيت قافيه دروني دارد     آرايه : شكستن ساق شيطان : كنايه   بزم و عزم : جناس

4- اگر محتسب بخواهد مرا منع كند و براند با جامي شراب او را نيز مست مي كنم و اگر نگهبان مانع ورودم شود دست او را مي شكنم (او را از سر راه دور مي كنم )

آرايه : جناس   : هي  ، مي  .          دستم كشد   كنايه : مانعم شود

5- اگر فلك و روزگار فرمان بردار دل نشود با آن مبارزه مي كنم و ريشه ي آن را مي كنم و اگر آسمان تسليم و رام نشود آن را هم نابود مي كنم .

آرايه : واج آرايي ، گ ، د   تشخيص    گردون گردان : جناس ، تكرار گردون

چرخ اگر گرد دل نگردد كنايه از مطيع آن نشود     تشخيص و استعاره مكنيه

چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد          من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك

6- كرم و لطف و بخشش خود را بر ما گسترانيده اي و مرا به مهماني خود دعوت كرده اي و نعمت هاي بسيار به من بخشيده اي اگر من توجه نمي كنم و غافلم چرا مرا گوشمالي مي كني ؟

م: مفعول         آرايه :    خوان كرم : تشبيه         گوشم گوشه : جناس

ماليدن گوش : كنايه از تنبيه      شكستن گوشه نان كنايه از غفلت و ناسپاسي و بي توجهي

7 - اي كسي كه در ميان باطن و جان من به من اشعارم را تلقين مي كني  (اشعارم همه از توست )

  اگر سكوت كنم و سرباز زنم مي ترسم كه نافرماني  كرده و رسالتم را انجام نداده باشم .

م در شعرم  : متمم ( شعر را به من )

آرايه : تن زدن كنايه از استنكاف و خودداري كردن      شكستن فرمان كنايه از نافرماني كردن 

با استفاده از گزيده ي غزليات دكتر شفيعي كدكني

 

شعر حفظي  ص 184  چند دوبيتي از باباطاهر  عريان همداني    از شاعران و عارفان اواسط قرن پنجم معاصر طغرل سلجوقي

وزن كليه ي دو بيتي ها مفاعيلن مفاعيلن فعولن بحر هزج مسدس محذوف

نوع ادبي : غنايي (عارفانه عاشقانه )

دو بيتي اول : اي محبوب و معبود من  الهي بدون تو در گلستان هيج گلي نرويد  اگر هم برويد اميدوارم هيچ كس آن را نبويد.

بدون اعتقاد به تو هركس بخندد چهره اش از اشك (خون اندوه و رنج دل) هيچگاه پاك نباشد

فعل دعايي :  مرويا ، مبويا ، مشويا (جناس)  مرويا ورويا : تضاد 

خون دل استعاره از اشك ، مراعات ، رخش را مشويا : كنايه از غم آسوده نباشد.

دوبيتي دوم : 1- كشاورزي در دشت زندگي با چشمان گريان گل آلاله مي كاشت .

 2- مي كاشت و مي گفت : اي افسوس كه بايد بكاريم و آن را در اين دنيا رها كنيم و خود برويم             ( بميريم ) 

آرايه : خون استعاره از اشك ، واج آرايي ، كشتن و هشتن  : جناس    اشتقاق همي كشت و كشتن

دشت استعاره از دنيا

دوبيتي سوم

1-    گل لاله اي را ديدم كه در دامن خار روييده است گفتم اي گل لاله كي شكوفه ي ترا مي چينم ؟(كي بار مي دهي )  گفت : اي باغبان  مرا ببخش  زيرا گل عشق و محبت  دير محصول مي دهد(بايد صبورباشي)

آرايه : آلاله و خار : تضاد     درخت دوستي : تشبيه        خار وبار : جناس      آلاليا : تشخيص

دوبيتي چهارم

1- خداي من شرار عشق را چون آتش به جان من زن (مرا عاشق كن ) و شراره ي آن آتش را به استخوانم بزن (عشق تا اعماق وجودم رسوخ كند )

 2- مرا مانند شمع از آتش عشق برافروزان و نوراني كن .

آرايه : تشبيه  آتش عشق  مرا چون شمع . دلم را چون پروانه ( سان ادات تشبيه )  دلم را چون پروانه اي درآتش عشق بسوزان ، كنايه هم دارد :  مرا عاشق كن .

آتش به جانم زن : كنايه ، شرر به استخوان من بزن : كنايه  (مرا نابودكن ) آتش در مصراع چهارم  استعاره ، شعله در مصراع دوم استعاره از عشق ، تناسب : شرر ، شعله ، شمع ، آتش ، پروانه .

 

 نيايش (از خسرو شيرين نظامي ) ص 195     نوع ادبي: غنايي (منظومه عاشقانه )   وزن مفاعيلن مفاعيلن فعولن  بحر هزج مسدس محذوف

1- خدايا روزگار تاريك مرا به روز پيروزي تبديل كن و مرا مانند روز روشن بر جهان پيروز و موفق بگردان.  تضاد ، استعاره ، كنايه

2- روزگاري مانند شب دارم كه از صبح كاميابي نااميدم در اين حال نااميدي مرا چون خورشيد رو سپيد و كامياب بگردان .

تضاد ، استعاره ، تشبيه ، كنايه

3- اي خدايي كه ياري كننده هر فرياد و استغاثه اي هستي به فرياد من كه ترا مي خوانم برس .

تكرار ، جناس

4- (خدايا ) تورا سوگند مي دهم به اشك كودكان يتيم و به آه سينه ي پيران ستمديده ،

موازنه ، تضاد

5- تورا سوگند مي دهم به زماني كه مظلومان و فرياد خواهان داور داور و گناهكاران يارب يارب       مي كنند.

6- ترا سوگند مي دهم به نيازمنداني كه از مردم كمك نمي خواهند و به مجروحاني كه در درد ورنج و سختي گرفتارند ،     كنايه

7- ترا سوگند مي دهم به كساني از خاندان و ديار خود دور افتاده اند و به كساني كه از قافله ي خود عقب مانده اند ،

خان ، مان :  جناس 

8- ترا سوگند مي دهم به دعايي كه نوآموز و تازه قدم در راه گذاشته اي مي خواند وبه آهي كه كسي از سر سوز دل  مي كشد ،

موازنه

9- ترا سوگند مي دهم به اشك خوشبوي خداجويان گريان و به قرآن و چراغ انسان هاي سحرخيز،

10- ترا سوگند مي دهم به آن كساني كه مقبول درگاه تواند و گوشه نشيني اختيار كرده اند و به پاكان و معصوماني كه دست به گناه آلوده نكرده اند  ،   موازنه

11- ترا سوگند به هر اطاعت و عبادتي كه در نظر تو درست و به جاست و به هر دعايي كه در درگاه تو پذيرفته شده است ،

12- كه بر دل رنج كشيده ي من رحمي كن و از غرقاب غم واندوه مرا نجات بخش . دل پرخون كنايه: دل رنج كشيده غرقاب غم : تشبيه  .

 

پيروز باشيد

گروه آموزشي زبان و ادبيات فارسي استان فارس